واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
یادداشت های یک دانشجوی د.ن.د.ا.ن.پ.ز.ش.ک.ی...
آبان 1390
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390
یادداشت صدو پانزدهم ( اشکال )

1- دوپ دوپ، دوپ دوپ، دوپ دوپ، که یک ساعت بیشتر از وقتم نمانده...!

2- دوپ دوپ، دوپ دوپ، دوپ دوپ، که باز ماهی دیگر به آخر میرسد و باز ناگفته هایم و نگفتنی هایم مانده بر زمین، و باز آرشیودانم به لرزه افتاده، و باز از این لوس بازی های خنک دیگر همیشگی شده ی حال بهم زن...

3- دوپ دوپ، دوپ دوپ، دوپ دوپ، که دیگر حوصله ام دارد سر میرود از این اوضاع، که دست بگذاری روی دست، که ور بروی –به قول سلطون- با تخـ.ـم هایت، که بگذاری که بگذرد روزهایت، که بعدش نق بزنی آخر ماه هایت، که آی ایها الناس، دارم لال بونی میگیرم، دارد قلمبه می شود توی گلویم، دارم خانه خراب می شوم، دارد می پرد آرشیوم، دارم فلان می شوم، دارد بهمان می شود، که حال خودت هم دیگر بهم بخورد از این وضع، که بالا بیاوری از این بی صاحاب سرای گشـ.ـادان ساخته ات، که عقتان بگیرد از این رسم گهی که ساخته ای، خودت و هرآنکس که گذارش می افتد این ورها، من الجنة و الناس...

4- ماه به ماه که نمی شود آمد و روزانه نوشت که! اینجوریش می شود ماهانه! و بعد عادت که کرده باشی به این روند حاصلش می شود عـ.ـادت مـ.ـاهانه! کم و بیش دردی هست و بعدش باز فراغتی، تا ماهی دیگر و بساطی دیگر. و مشبه و مشبهٌ به را که سبک سنگین کنی تازه مطلبش می افتد که خودمان را به چه مانند کرده ایم لای ارکان این تشبیه...

5- آخ، یک چیزی! کلینینگ شیپینگمان را تمام کرده ایم، دندان شیش پایین است، کانالها تیپر، آماده ی آبچوره؛ گوتای اول را بر میدارم که شروع کنم مریضه یکهویی یک چیزی یادش می آید: آیِ دکتر، من پـ.ـریودم، اشکال نداره...؟!

6- نشسته ام روی تابوره، با موبایلم ور میروم، خانمه می آید توی اتاق، بزک دوزک کرده و تر و تمیز، که آی دکتر، این دندونم دو روزه درد میکنه. یونیت را نشان میدهم که بفرمائین، نگاه میکنم. می آید می ایستد کنار یونیت می گوید: «بخوابم؟»! نیشم تا بناگوش باز می شود: «بخواب»...!

7- بچه افغانیه را آورده بودند که دندانش را بکشم؛ از این بچه ها بود که کتک خور حرفه ای اند و قوت غالبشان اردنگی والدینشان. بیحسی اول نگرفت، شروع کرد به آه و ناله کردن؛ سرنگ را گرفتم که یکی دیگه بزنم، تا چشش افتاد به سرنگ دستاشو به حالت دفاع گذاشت رو صورتش، با گریه گفت: دکتر، غلط کردم...!

8- تو سالن دانشکده بودم، پیرمرده بنگی از در میاد تو، کتش رو دوشش، با حالت خماری میگه دکتر کو...؟!

9- سر شب بود، واسه زنه اندو میکردم؛ شوهرش از بیکاری خواست سر صحبتو باز کنه. یه نیگا به سقف و دیوار کرد گفت برق بره شما چیکار میکنین؟ گفتم ول کن آقا، نفس بد نزن، هیچ کاریش نمیشه کرد. پنج دقیق نگذشته برق رفت...!

10- حالا برقه بیست ثانیه نشده اومد؛ ولی یارو تا آخر کار میخواست خنده شو کنترل کنه نمی تونست! ده ثانیه جمع میکرد لب و اوچه شو، بعد پخی می ترکید و بعدشم قاه قاه! سگ مصب بگیر داشت زبونش...

11- واسه بچهه پالپوتومی کرده بودم جلسه قبل، حالا اومده بود پُرش کنم؛ تا وسایلو آماده کنم مامانش گفت داشتیم میومدیم سحر گفت بپرسم اسم بچه ی دکتر چیه؟! یعنی می خواستم بخورم جوجه رو...!

12- شر و وری بود، چند...

14- باز لازم شد آستینا و لنگه ها رو بالا بزنم، بشور بساب کنم کف این حالا دیگه سنگ توالتو. حال نمیده، باس برقش بندازم؛ میندازم...

                                                عزت زیاد


شنبه 30 مهر ماه سال 1390
یادداشت صد و چهاردهم ( اجبار )

1- وقتی شبانه روزمان را می تکانیم دائم بلکه اون ته مه هایش نیم ساعت وقت پیدا کنیم برای خوابیدن که کلهمش بشود پنج ساعت در روز، تا فردا کاف گیجه نزنیم توی بخش، دیگر خیلی یک دل خوش میخواهد و یک جای خل که آدم بنشیند همان نیم ساعت های ته یافته اش را هم به شر و ور نوشتن به هدر دهد و فکر کند که حالا زنده بودن را به کاف سین گفتن بگذرانیم که سال ها به اجبار خواهندمان خواباند...

2- اما چه کنیم که دلمان تنگ می شود و علی الخصوص روزهای آخر ماه که میرسد ترس پریدن آرشیو هم می آید رویش تا زور ائتلاف آن ترس و تنگی آخرش بچربد بر این گـ.ـشادی، و دستی ببریم بر کیبورد و ول دهیم افسار سخن را در این وانفسای کم حرفیمان...

3- زندگیمان این روزها به شدت تکراریست و هر روزمان تقریباً کپ دیروز، خلاصه شده در سه کلمه؛ خواب، دانشگاه و درمونگاه! و هرسه تایش اجباری؛ اجبار طبیعت، اجبار اجتماع، و اجبار اقتصاد! زندگیمان این روزها به شدت اجباریست...

4- ترم یازدهمان را طی می کنیم حالا و نشسته ایم بر سر جوی فرضیمان، زیر دو لایه پتو، و گذر عمر قرضیمان را می بینیم و این همه داستان هایی که از سر گذرانده ایم و آن همه ی دیگری که زین پس قرار است بگذرانیم و به قول خام مهـ.ـدی پور دو تا کتاب را رد میکند شرحش و ما اصلاً قصدمان کتاب نوشتن نیست که بخواهیم شرحش دهیم حالا و صرفاً آمده ایم چیزی گفته باشیم که آرشیوی بماند از این ماه مهر هم و غرض فقط همین است و باقی همه اوست...

5- می چسبد این شب های سرد پاییزی را، مخصوصاً این نم نم باران دار هایش را، آدم بزند به خلوت خیابان های آخر شب و سیگار بکشد و به معشوقه اش فکر کند و آن دست بیکارش را هم مشت کند توی جیبش که سر انگشت هایش گرم شود و فصل پاییزی من که میرسه ی سیاوش قمیشی را زمزمه کند و آرام آرام پر شود از یکسری شهودات بی پایه ی پوچ و شبه روشنفکری های بی اساس کاذب و مظلومیت و معصومیتش گل کند و روزگار را نفرین کند و خلاصه از این دست پاییزی بازیهای الکی! و حیف که نه سیگاری هستیم، نه معشوقه ای برای فکر کردن هست، و نه کـ.ـونی برای به خیابان زدن...!

6- کوفتش نگیرد این آقای فرهـ.ـادی را که هسـ.ـته هایمان را آورد توی گلویمان با این سایت پیترش و کوفتمان نگیرد خودمان را که کاف یک دانشکده را خل کرده ایم با این سایت پیترمان. و عجایب شرحیاتی میدهد با چه اعتماد به نفسی هادی بیچاره مان...!

7- نیما سپندیمان آخرش زد و رفت از این مملکت پی آرزوهای دور و درازش، و ما خوشحال که بچگکمان خوشحال است و الانصاف که دیگر شورش داشت درمی آمد که نه به درد مملکت میخورد و نه مملکت به دردش. و ما خوشحالیم که خوشحال است حالا...!

8- نشسته ایم توی بخش ارتو، خسته از خرده جفنگیات خام دکتر، دکتر میم از راه میرسد، تا چشمش به ریخت ما می افتد خنده ای میاید روی صورتش می گوید تو یک شانسی آوردی! مجتبی طبق معمول می پرد وسط که ما چی؟! می گوید شماها نه، فقط این! چیست و کو و کجاست و اینها، کاشف آمد که خام دکتر دارد میرود از دانشکده؛ و ما، دوتایی، خوشحال...!!

9- کم حوصله ام، اما راضی...

                                             عزت زیاد


سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1390
یادداشت صد و سیزدهم ( عمه ی آدم )

1- می نویسم که وقتم پر شود؛ یعنی خالی شود در واقع؛ یعنی اصلاً چیکار دارم، می خواهد پر شود، می خواهد خالی شود، می خواهد هر زهرماری که می خواهد بشود، من فقط میخواهم که بیاید بگذرد تا برسد نزدیک سحر که بروم یک شکم سحری بزنم و بعد برگردم تخت بگیرم بخوابم روی این یونیتی که گرچه همیشه ساکشنش خراب است و هر از گاهی هم موتورش یاتاق می زند و دکمه لیوانش هم قاطی کرده این روزها و تا میزنیش کاسه کراشوارش یهویی شر میزند توی صورت مریض، اما حالا همخـ.ـوابه ام شده با همه ی مشکلاتش و دلتان نخواهد، همخـ.ـوابه ی نازنینی هم هست؛ و نمیدانم از شکم سیری بعد از سحری است یا واقعاً از نازنین بودن همخـ.ـوابه ام که بعد از سحر که میخوابم قشنگ حس میکنم که خواب برادر مرگ که هیچی، خار و مادر مرگ هم هست، و مریض ها که می آیند گاهی، درد دندان به کنار، مصیبت دارند بندگان خدا سر بیدار کردنم! و من حالا دارم اینها را می نویسم که وقتم یک زهرماری بشود بالاخره...

2- «می نویسم که بیکار نمانده باشم» گرچه از لحاظ دستور لغوی و معنایی درست است، اما از لحاظ کاربردی و عملی درست نمی تواند باشد، چون بهرحال دارم کاری میکنم حالا حتی اگر صد سال سیاه هم ننویسم و بگیرم پشت همین میز چرت بزنم و چند ساعت شیفتم را به قیلوله می گویند، قلیوله می گویند، هر کوفتی که می گویند سر کنم، که بهرحال کشیک نیمه شب بودن هم «کاری» است، ولو مریضی نباشد و تو از بی مریضی بگیری پشت دفتر حساب و کتاب درمونگاه شر و ور بنویسی که بعداً ببری پستش کنی توی وبلاگت. پس انگ بیکاری برداشته شد از وجودمان؛ و عبارتمان را اینگونه اصلاح میکنیم که «می نویسم که بی مریض نمانده باشم»، و این گرچه به لحاظ لغوی و معنایی به شورتمان بند است، اما از لحاظ کاربردی و عملی و واقعی و آنچه که به سرمان در حال آمدن است و آنچه که بر ما میگذرد این دقایق کاملاً صحیح است و خیالمان از این یک بابت راحت است لااقل...!

3- پس به نام خدا، می نویسم چون بی مریض مانده ام...!

4- عارضم حضور منورتان که یک آقای «واو»ی داریم اینجا که از همکاران تزریقاتمان است و از اینهاست که خیلی سخت جوش است و دسته بـ.ـیل به عمه ی آدمیزاد جوش میخورد که این آقای «واو» به آدم جوش نمیخورد، و تو خود حدیث مفصل بخوان از این ضرب المثلی که درکرده ایم؛ و مایی که من باشم، شیش ماه آزگار عینهو چی، آویـ.ـزان آویـ.ـزان آمدیم و رفتیم و آمدیم و رفتیم تا آقا راضی شد لااقل جواب سلام ما را بدهد! و این سخت جوشیش را از آن ور که گرفته ای از این ور هم بگیر که وقتی جوش می خورد، زبانم لال، دیگر عمه ی آدم را رسماً جوش داده یعنی به همان دست بـ.ـیل کذایی! و ما آمدن و رفتن هایمان که بیشتر شد این وریش هم شامل حالمان شد و حالا داش مشتی شده است با ما، اساسی! و از اینهاست که حرف که میزنند سی کلمه در ثانیه سرعتشان است و یک ته لهجه ای هم دارند و هر جمله را هم دوبار پشت هم سریع تکرار می کنند و تو قلقش را که نداشته باشی ده دقیقه طول می کشد که دو تا جمله ی چسبیده به همش را جدا کنی از هم توی مخیله ات و جمله ی جدا شده اش را آن وقت بگیری تجزیه کنی به کلمات تشکیل دهنده اش و بعد آرام آرام دوباره ترکیبشان کنی تا بگیری که چه گفت و تازه آن وقت به صرافت بیفتی که جوابی فکر کنی برایش و اووووه، ده دقیقه گذشته! و تو قلقش که دستت نباشد یارو اصلاً ممکن است فکر کند که این دیگه چه خریه، ده دقیقه میکشه جواب آدمو بده! و ما آمدن و رفتن هایمان که بیشتر تر شد قلقش هم آمد دستمان!! القصه...!

5- القصه، این آقای «واو» ما، یک آقازاده ای باز دارد  پشت کنکوری و از شانس ما، تجربی خوان! و آقای «واو»، عمه مان که به دسته بـ.ـیلش جوش خورد به فکر افتاد از مایی که من باشم یک الگویی تهیه ببیند برای آقازاده اش، که تجربی میخواند و دندانپزشکی هم دوست دارد و خود آقای «واو» هم دوست دارد که آقازاده اش دوست داشته باشد و می گوید چیز خوبی است که دندان مردم را بکنی و پول هم بگیری تازه!! و جل الخالق با این عجایب مشاغلش خلق کردن!! و ما هی هر شب که هم شیفت می شویم داستان داریم از این آرزوهای آقای «واو» و آقازاده، و تا می بیند که دستمان خالی است سبز می شود یکهویی جلویمان که «دکتر، زیستو چند زدی؟ زیستو چند زدی؟»، و مایی که من باشم حالا بیاییم بگوییم که بابا، اون مال شیشصد هزار سال پیش بود که ما کنکور دادیم، و حالا ملت یکجور دیگر «می دهـ.ـند» شاید، و درصدها عوض می شود سال به سال، و کتاب ها عوض می شود سال به سال، و سوال ها عوض می شود سال به سال، و دنیا عوض می شود سال به سال، و همه حرفهایمان موثر، اما بر تخـ.ـمش ظاهراً! که ده دقیقه بعد باز برمی گردد یکهویی که حواسمان نیست با این ندا که «شیمی چند زدی؟ شیمی چند زدی؟» و مایی که من باشم یکهویی چرتمان جر می رود که یمانو چند زدی، یمانو چند زدی! و باز سه دقیقه بعد «تست چی زدی؟ تست چی زدی؟» و باز دو دقیقه بعد «کلاس چی رفتی؟ کلاس چی رفتی؟» و باز سی ثانیه بعد «فیزیک چند زدی؟ فیزیک چند زدی؟» و باز پس فرداشب که هم شیفت می شویم قصه همین است و سوال هایش همین است و الگو گیری هایش همین، و باز پسون فردا، و باز چسون فردا، و باز شسون فرداها؛ و ما هی هرشب داستان هایی داریم با هم، همه اش تکراری و همه اش تکراری و همه اش تکراری؛ و طفلک عمه ای که جوش می خورد هر شب به دسته بـ.ـیلی؛ و هی هرشب هم عمه مان فی المثل، جوش خورتر و دسته بـ.ـیلش فی الواقع، دسته بـ.ـیل تر...!

6- و ما همین جور شر ور که می گوییم، همین جور هم وقتمان دارد پر که نه، خالی هم نه، همان زهر مار می شود؛ و دلخوشیم که از بیکاری نیست برادر، از بی مریضی است...!

7- و الهی شکر که ملت مریض نمی شوند سر شیفت ما! و شکرش به کنار، لجمان که در بیاید تا خود سحرش هم می توانیم شر و ور بگوییم، و به گند بکشیم این دفتر حساب و کتاب درمونگاه را...

8- نمیدانم از این تغییر دما و سیل و سرمای زمستانی وسط تابستان است، یا از این شب به شب نیمه سوپاین روی یونیت خوابیدن، که چند روزی است پای چپم را که جلوتر از پای راستم که میگذارم کمرم تیر میکشد یکهویی که تا چهل درجه خم نشوم و یک آخ پیرزنانه نگویم مگر ول میکند. و مانده ام که ما، عزب اُغلی جماعت را چه رسد به دردهای متأهلی! و چرا فقط به دردهایش...؟!

9- ماه رمضان امسال هم دیگر به نفس نفس افتاده و ما، گرچه روزهایش را نخوردیم و نیاشامیدیم، اما خدامان به جهالتمان ببخشاید ما را با این وضع روزه گرفتنمان و راستی که «معصیت را خنده می آید ز استغفار ما»! دنبالش نرفتیم که امسال فوتسال جام رمضانمان را داشته باشیم به کنار، قسمتمان هم نشد که قرآن به سر کنیم و الغوث الغوثمان را هم نخواندیم و ختم قرآنمان را هم که اصلاً توی برنامه نداشتیم و امسال اصلاً نفهمیده ایم چه غلطی کرده ایم پس این یک ماهه مان را و چه نصیبمان بوده از این ماه، و خدامان رحم کند که چه قسمتمان خواهد شد از این یک سالی پیش رومان...

10- به لطف بی مریضی های ماه رمضان، از مشغولیاتی که داشتیم توی درمونگاه، غیر از شر و ور تفت دادن، یکی هم این بود که مایی که من باشمی که غیر از فوتبال و اخبار ورزشی تحریم کرده بودیم تلویزیونمان را در خانه، نشستیم و عین یک خانم خانه دار، پا به پای خانم «دال»، منشی درمونگاهمان، هر چه که پخش کردند صدا و سیمایی هامان، خداشان با اخـ.ـانید محشور گرداناد، دیدیم و بسی حالمان بهم خورد و بسی گلاب به روتان، قی بالا آوردیم که خاک بر سرشان مخصوصاً با این شبکه ی استانیمان که چار تا بز، رسماً خر گیر آورده اند ملت را و برنامه ی عر عر میگذارند برای باباهاشان...

11-  خدا وکیلی تقصیر ما، هم استانی های همیشه در صحنه هم هست که ککمان نمی گزد و غیرت هم داریم سر کانالمان که انگاری زد دی اف زده اند برامان و یکیش هم پدربزرگ خودم که فینال جام جهانی هم که باشد باس بزنیم کانال پنج! و مایی که من باشم چقدر خوشحالم که گذاشته ام کنار این جعبه ی جادوییِ تویش ریده را...

12- و آقا، یک وقت دیدیم که خانم «دال» همچین دل داده که برنامه ی دم اذان است و مهمان دعوت کرده اند و چیست و کیست و معلوم آمد که بچه کـ..ـون، نماینده ی شورای دانش آموزی استان است و آقا، یارو را می گویی، جوی گرفته بودش که سگ اینگونه نمی گیرد! و کت و شلواریو، شق و رق نشستنیو، قلمبه سلمبه حرف زدنیو، جو و فضایی، اصلاً نگو و نپرس. و ما را می گویی شاخمان داشت در می آمد که نکند بان کی مور که می گویند همین کـ.ـسـ.ـخله باشد که چنین جو گیر اینجا نشسته است؛ و مجری ازش می پرسید شما چند سالتان است؟ و طرف گفت: من هجده بهار از عمرم میگذره! و ما را خنده می آمد از وضع حرف زدنش به اول. و باز مجری پرسید دانش آموز کدوم مدرسه ای؟ و باز یارو جواب داد که: هم اکنون در خدمت عزیزان دبیرستان فلان هستم! و ما را دل پیچه گرفته بود به آخر! و یک دانه میزدیم تو سر خودمان، یک دانه تو سر تلویزیون، و یک دانه هم تو سر خانم «دال» با این دل دادنش به وقت تماشای این کـ.ـسـ.ـشـ.ـریات...

13- و این وضع عرض حالش ما را انداخت به یاد آن عوضی ترم های ابتدایی که گذاشته بودندش مسئول کمیته ی تحقیقات دانشگاه و مثلاً جلسه تشکیل داده بود برامان که هستـ.ـه ی دندانپزشکی را سامان بدهد با آن طرز فکر هستـ.ـه ایش، و مایی که من باشم، خونمان داشت خونمان را میخورد از آن همه حماقتش و آن همه پز و افاده و شرو ورهای بی پایه اش و چقدر خودم را کنترل کرده بودم که جلو جمع نرینم به هیکلش اما وقتی گقت یک نفر را هم بگذارید مسئول نامه ها که هر وقت کارتان داشتیم بیاید اینجا نامه مان را بگیرد ببر دانشکده تان، دیگر کفرم درآمد و جلسه را به گند کشیدم و الأسف که بچه هامان پایه نبودند که بگیریم یک پرس بزنیمش عوضی گه را که دیگر ما را هم مشغله ی پدر مادر قـ.ـحبه اش فرض نکند؛ و الأسف که این بی بخارها هم هیچ وقتی که لازم است پایه نیستند...

14- و تازه جلسه را که به استهزا کشاندم و بیرون رفتیم، آخرش مجتبی رفته پیش همان الاغ که از دلش دربیاورد و برگشته بهش گفته که به دل نگیر، این محمد همیشه همین شکلیه. و ما را بگو که بهمان برخورده بود که طرف گفته بود یکیتان باید کفتر نامه بر باشد و حال آنکه همین مجتبامان خودش یک تنه قاطر عظیمی بود، بالنفسه...!

15- و سخن کوتاه کنیم که دیگر وقت سحر شده و ما برویم خانه و یک سحری اساسی بزنیم و برگردیم بگیریم باز همخـ.ـوابه شویم با این یونیتی که گر چه همیشه ساکشنش خراب است و گاهی هم موتورش یاتاق می زند و دکمه ی لیوانش هم قاطی کرده این روزها، اما آنقدر نازنین هست که کمر دردمان بدهد لااقل که باورمان شود همخـ.ـوابه ای هم داریم، العیاذ بالله...!

                                              عزت زیاد

پ.ن: پر واضح است که این از آن پست های بیخودی نوشت است و صرفاً نوشتیم تا نوشته باشیم و مایی که من باشم، چاکر آقای «واو» و مخلص خانم «دال» هم هستیم و این یک نکته را نوشتیم که بماند...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28321


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...