1- نه میشد از دور هم جمع شدن عید قربان زد، نه از ترجمه ی تکستای رادیو. واسه همین تکستا رو با خودم می بردم هرجا میرفتم. یه صحنه عمقی رفته بودم تو متن و کلی تمرکز و درک مطلب و اینا؛ دختر دایی هفت ساله م اومده میگه داریم بازی میکنیم، کاغذاتو بده پول درست کنیم...! 2- سر کلاس زبان، یاشار نشسته بود بقل دستم؛ دستشو گذاشت روش گفت محمد، فکر میکنی این چیه؟! گفتم فکر کنم خیاره! سر تکون داد که یعنی درسته! دو دقه بعدش برگشته میگه غلطه، گردو بود...! 3- اوه، گفتم زبان! اوضاع سامری دادن از رقابت کوتاهی متن مجتبی و خانم ب. رسیده به جایی که یاشار، عنوان درس رو دوبار از روش میخونه و استاده هم میگه وری گود، وری گود، نکست وان...؟! 4- من شاسگولو بگو که واسه همین استاده، شب جمعه ها تا چار صبح میشستم، vocab در میاوردم! آخه آدم می مونه بی نمکی اینو باور کنه یا شوری خان دکتر ع. رو...! 5- اوه، خان دکتر ع!! همچنان در حال ترکوندنه! دو هفته تموم نشستم رو موضوع سمینارم، از همه ی کارام زدم تا یه چی درست و حسابی تحویلش بدم، که دادم. آخرش یه جای حرفاش اومده اشاره کنه به سمینارم، میگه «این همه خودشونو پاره کردن»...! 6- بعدش همین خان دکتر با همین ادبیات کلامی، به منی که گفتم قرار بوده یه ریع صحبت کنم، حالا شده ده دقیقه، نمیرسم، میگه تو که دانشجویی اینطوری حرف میزنی، استاد بشی چی میشی. منم انگاری از جونم سیر شدم؛ برگشتم گفتم تو که شدی چی شدی...؟! 7- قوت غالبم شده حرصی که از دست یکی دو تا استاد میخورم، و غصه ای که بابت جزوه های نخونده میخورم، و استرسی که بابت پاس شدن واحدام میزنم بقلش... 8- متنای موادو که گذاشت جلو، مجتبی برگشته میگه یادته ژنتیکو چپوندی به من؟ حالا سرت اومده، باس همشو ترجمه کنی. نمیدونم واسه حرف مجی بود، یا چه دلیل دیگه ای داشت که جتی یه خطشم من ترجمه نکردم...! 9- یه نکته ای کشف کردم که باز نوبل سال رو باس بدن من بابتش! اینکه سطح اوره ی بدن به یه حدی که برسه، حدی که بشه به یقین گفت جیش دارم، از اون به بعد همزمان با افزایش اون، سطح شخصیت آدم میاد پایین! نشون به این نشون که به درجات انتهایی که میرسه، آدم کرایه تاکسی رو یادش میره بده...! 10- رانندهه ولی از من بی شخصیت تر نشون داد. بوق، بوق، بوق! چیه خب؟ عروسی ننته مگه؟ یادم رفت؛ یه بار مثل آدم بگو دیگه؛ همه فهمیدن جیش دارم...! 11- تازه، یه ارتباط هم بین اوره با طبع شعری پیدا کردم که از همون حده که میره بالاتر، همزمان با هم، برعکس شخصیت، سیر افزایشی پیدا میکنن. کار مشترک من و رشیده، نیگا : اوره، اوره، آ، آ، آ، آ / دوست داره، آ، آ، آ، آ...! 12- به قول همون استاد زبان کذایی، «من یه نکته ای رو خدمت آقایون خانوما به فارسی بگم»! وقتی گفتم میخونم وبلاگتونو، یعنی به جان شیش تا بچه م میخونم. اینکه بهتون نمیگم که اومدم و زود به زود نمی بینین منو تو کامنت دونیتون، گیر از یه جا دیگه س. کی باور میکنه که من سرعت اینترنتم همش 16 کیلو بایته که تازه همینشم هر سی ثانیه یه بار دیسکانکت میشه و دوباره ده دقیقه طول میکشه تا کانکت شه؟! دیگه از جون بچه هام مایه گذاشتم، باور کنین. کوچیک همتونم هستم... 13- یلدا، یعنی یک لحظه دربدری اضافه تر، در بیراهه های این زندگی نکبتی. نوبل ادبیاتشم بگین بیارن... 14- فال حافظ یلدای امسالم این اومد : بود آیا که در میکده ها بگشایند ؛ گره از کار فروبسته ی ما بگشایند... 15- آخی! یاد حافظ به خیر! یه وقتی گفته بود : بخت حافظ گر از اینگونه مدد خواهد کرد ؛ زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود. یادته هادی...؟! 16- مال هادی هم که حرف نداشت : گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس... 17- البته نیشه به این دیوانهای تحریف شده اعتماد کرد! میگم هادی، احتمالاً فعلنشو جا انداختن. اینطوری مثلاً: گلعذاری ز گلستان جهان فعلاً بس...! 18- یونتوس چار تا زده به میلان. تو اوج تاکتیک و تکنیک و اوج هیجان و زیبایی فوتبال، برگشته میگه محمد، اینا بازیشون تموم میشه لباساشونو میبرن خونه...؟! 19- نمیدونم چرا هی همش «برمیگردن» میگن، تو حرف زدنام...! 20- کاش می تونستیم بذاریم چیزهایی که با ادعاشون لنگ و پاچه ی خلق رو جر داده و میدهیم رو ملت خودشون پی ببرن... 21- «خود فوق العاده انگاری» و «خود فوق العاده پنداری» ، دو تا از مرض های مشترک وبلاگنویساست، با علائم بالینی و کلینیکی یکسان، و علائم هیستوپاتولوژیکی یکسان، و علائم بیوشیمیایی یکسان، و فقط با دو اسم مختلف! مثل Nasopalatine Cystو Incisive canal cyst ! نوبل بارون میشم امشب... 22- یکی نیست بگه بدبخت، عوض این نوبل بازیا برو به درس و مشقت برس که فردا روز، روز جر رفتنته، دقیقاً از میدساجیکال وجودت...! 23- پائیز هم رفت.... یهو اسم درس و امتحان که اومد، استرسی که چند دقیقه فراموش کرده بودم دوباره ریخت تو تنم. یادم رفت چی میخواستم بگم. همینقدر که پائیز هم رفت و زمستون اومد رو داشته باشین فعلاً... 24- از بیست و یکم شروع میشه امتحانام. عمداً این پست رو عقب انداختم که بیفته تو دی ماه و آرشیو دی خالی نمونه، چون پست دیگری نخواهم نوشت در این ماه. دوازدهم، سیزدهم بهمن تموم میشه امتحانام. بیست و یک روز، چارده تا امتحان، پشت هم. فقط دو تا حالت خواهد داشت آینده ام؛ یا به هر کلکی که شده پاس میکنم واحدا رو و بعد از پونزده بهمن، ادامه میدم. و یا حالت دوم رخ میده و یه سال عقب می مونم و این پست، پست آخرم خواهد بود، در آن صورت. همه چی بنده به تلاش من، مرام اساتید، دعای شما و لطف خدا... 25- آنچه که امروز دغدغه ی بزرگی ست، فردا تنها یک خاطره ست. مشکل اما اینجاست که امروزمان، امروز است، نه فردا. در فردا ریستن هم هنری ست و هنرمندی میخواهد که ما نداریم و نیستیم... 26- گفتم حس کردم دوست داره پاشه بیاد بزنه تو سرم! گفت مام فکر کردیم تو دوست داری بری بزنی تو سرش! چه سمیناری شد، سمینار موادم! چه ترمی شد این ترم پنجم! به گه گفته زکی... 27- هرچند خیلی سخت بود برام قبول کردنش، ولی لذت خاصی داشت یادگاری گرفتن از عروس دوماد کلاس... 28- فصل امتحانات، فصل کشف خدا زیر میکروسکوپ زندگی! فصل خلوص نیت و صفای دل؛ فصل عبادت و راز ونیاز و بندگی! فصل نمازهای اول وقت، نمازهای شمرده شمرده، نمازهای طولانی تر از ایکی ثانیه؛ نمازهای با حضور قلب، نمازهای با چشم بسته، نمازهای با صدای بلند! فصل دعاهای پیش از خواب، فصل توبه و آه دل و اظهار ندامت، فصل قصد بازگشت، فصل عبودیت، فصل نذر، فصل نیاز. فصل امتحانات، فصل «آدم شدن» که نه، فصل «آدم نما» بودنِ فصلی ماست...! 29- روز عید غدیر به چارتا سید سپردم که سفت و سخت دعام کنن. خیلی بیرحمه خدا، اگه بگه نه... 30- دوستان، جداً فراموشم نکنین تو دعاهاتون. قبل از این هم درخواست دعای امتحانی داشتم تو این وبلاگ، که مستجاب شد. این بارم دست گدایی دراز میکنم طرفتون، رد نکنین. اگه یه نفرم باشه که با این تقاضا، یه دعایی واسم بکنه، من به تاثیرش ایمان دارم. اونایی که قبلاً کردن و نتیجه شو دیدیم، این دفه سفت و سخت تر برن تو کارش. نوکر همتونم هستم... 31- یه مصراعی هست تو غزل فال شب یلدام، که میگه: بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند... 32- باز من یه نکته ای رو باس خدمت آقایون خانما به فارسی بگم! نمره قبولیمون از این ترم شده 12. نیاین واسه من دست پایین بگیرین پیش خدا که یه دهی بده این بچه رد نشه! یازده و نیمم که بشم، افتادم... 33- «گرچه بود و نبودم یکیست، باز مباد» که آزارتان دهد گاه، جای خالی من... عزت زیاد |