1- می نویسم که وقتم پر شود؛ یعنی خالی شود در واقع؛ یعنی اصلاً چیکار دارم، می خواهد پر شود، می خواهد خالی شود، می خواهد هر زهرماری که می خواهد بشود، من فقط میخواهم که بیاید بگذرد تا برسد نزدیک سحر که بروم یک شکم سحری بزنم و بعد برگردم تخت بگیرم بخوابم روی این یونیتی که گرچه همیشه ساکشنش خراب است و هر از گاهی هم موتورش یاتاق می زند و دکمه لیوانش هم قاطی کرده این روزها و تا میزنیش کاسه کراشوارش یهویی شر میزند توی صورت مریض، اما حالا همخـ.ـوابه ام شده با همه ی مشکلاتش و دلتان نخواهد، همخـ.ـوابه ی نازنینی هم هست؛ و نمیدانم از شکم سیری بعد از سحری است یا واقعاً از نازنین بودن همخـ.ـوابه ام که بعد از سحر که میخوابم قشنگ حس میکنم که خواب برادر مرگ که هیچی، خار و مادر مرگ هم هست، و مریض ها که می آیند گاهی، درد دندان به کنار، مصیبت دارند بندگان خدا سر بیدار کردنم! و من حالا دارم اینها را می نویسم که وقتم یک زهرماری بشود بالاخره... 2- «می نویسم که بیکار نمانده باشم» گرچه از لحاظ دستور لغوی و معنایی درست است، اما از لحاظ کاربردی و عملی درست نمی تواند باشد، چون بهرحال دارم کاری میکنم حالا حتی اگر صد سال سیاه هم ننویسم و بگیرم پشت همین میز چرت بزنم و چند ساعت شیفتم را به قیلوله می گویند، قلیوله می گویند، هر کوفتی که می گویند سر کنم، که بهرحال کشیک نیمه شب بودن هم «کاری» است، ولو مریضی نباشد و تو از بی مریضی بگیری پشت دفتر حساب و کتاب درمونگاه شر و ور بنویسی که بعداً ببری پستش کنی توی وبلاگت. پس انگ بیکاری برداشته شد از وجودمان؛ و عبارتمان را اینگونه اصلاح میکنیم که «می نویسم که بی مریض نمانده باشم»، و این گرچه به لحاظ لغوی و معنایی به شورتمان بند است، اما از لحاظ کاربردی و عملی و واقعی و آنچه که به سرمان در حال آمدن است و آنچه که بر ما میگذرد این دقایق کاملاً صحیح است و خیالمان از این یک بابت راحت است لااقل...! 3- پس به نام خدا، می نویسم چون بی مریض مانده ام...! 4- عارضم حضور منورتان که یک آقای «واو»ی داریم اینجا که از همکاران تزریقاتمان است و از اینهاست که خیلی سخت جوش است و دسته بـ.ـیل به عمه ی آدمیزاد جوش میخورد که این آقای «واو» به آدم جوش نمیخورد، و تو خود حدیث مفصل بخوان از این ضرب المثلی که درکرده ایم؛ و مایی که من باشم، شیش ماه آزگار عینهو چی، آویـ.ـزان آویـ.ـزان آمدیم و رفتیم و آمدیم و رفتیم تا آقا راضی شد لااقل جواب سلام ما را بدهد! و این سخت جوشیش را از آن ور که گرفته ای از این ور هم بگیر که وقتی جوش می خورد، زبانم لال، دیگر عمه ی آدم را رسماً جوش داده یعنی به همان دست بـ.ـیل کذایی! و ما آمدن و رفتن هایمان که بیشتر شد این وریش هم شامل حالمان شد و حالا داش مشتی شده است با ما، اساسی! و از اینهاست که حرف که میزنند سی کلمه در ثانیه سرعتشان است و یک ته لهجه ای هم دارند و هر جمله را هم دوبار پشت هم سریع تکرار می کنند و تو قلقش را که نداشته باشی ده دقیقه طول می کشد که دو تا جمله ی چسبیده به همش را جدا کنی از هم توی مخیله ات و جمله ی جدا شده اش را آن وقت بگیری تجزیه کنی به کلمات تشکیل دهنده اش و بعد آرام آرام دوباره ترکیبشان کنی تا بگیری که چه گفت و تازه آن وقت به صرافت بیفتی که جوابی فکر کنی برایش و اووووه، ده دقیقه گذشته! و تو قلقش که دستت نباشد یارو اصلاً ممکن است فکر کند که این دیگه چه خریه، ده دقیقه میکشه جواب آدمو بده! و ما آمدن و رفتن هایمان که بیشتر تر شد قلقش هم آمد دستمان!! القصه...! 5- القصه، این آقای «واو» ما، یک آقازاده ای باز دارد پشت کنکوری و از شانس ما، تجربی خوان! و آقای «واو»، عمه مان که به دسته بـ.ـیلش جوش خورد به فکر افتاد از مایی که من باشم یک الگویی تهیه ببیند برای آقازاده اش، که تجربی میخواند و دندانپزشکی هم دوست دارد و خود آقای «واو» هم دوست دارد که آقازاده اش دوست داشته باشد و می گوید چیز خوبی است که دندان مردم را بکنی و پول هم بگیری تازه!! و جل الخالق با این عجایب مشاغلش خلق کردن!! و ما هی هر شب که هم شیفت می شویم داستان داریم از این آرزوهای آقای «واو» و آقازاده، و تا می بیند که دستمان خالی است سبز می شود یکهویی جلویمان که «دکتر، زیستو چند زدی؟ زیستو چند زدی؟»، و مایی که من باشم حالا بیاییم بگوییم که بابا، اون مال شیشصد هزار سال پیش بود که ما کنکور دادیم، و حالا ملت یکجور دیگر «می دهـ.ـند» شاید، و درصدها عوض می شود سال به سال، و کتاب ها عوض می شود سال به سال، و سوال ها عوض می شود سال به سال، و دنیا عوض می شود سال به سال، و همه حرفهایمان موثر، اما بر تخـ.ـمش ظاهراً! که ده دقیقه بعد باز برمی گردد یکهویی که حواسمان نیست با این ندا که «شیمی چند زدی؟ شیمی چند زدی؟» و مایی که من باشم یکهویی چرتمان جر می رود که یمانو چند زدی، یمانو چند زدی! و باز سه دقیقه بعد «تست چی زدی؟ تست چی زدی؟» و باز دو دقیقه بعد «کلاس چی رفتی؟ کلاس چی رفتی؟» و باز سی ثانیه بعد «فیزیک چند زدی؟ فیزیک چند زدی؟» و باز پس فرداشب که هم شیفت می شویم قصه همین است و سوال هایش همین است و الگو گیری هایش همین، و باز پسون فردا، و باز چسون فردا، و باز شسون فرداها؛ و ما هی هرشب داستان هایی داریم با هم، همه اش تکراری و همه اش تکراری و همه اش تکراری؛ و طفلک عمه ای که جوش می خورد هر شب به دسته بـ.ـیلی؛ و هی هرشب هم عمه مان فی المثل، جوش خورتر و دسته بـ.ـیلش فی الواقع، دسته بـ.ـیل تر...! 6- و ما همین جور شر ور که می گوییم، همین جور هم وقتمان دارد پر که نه، خالی هم نه، همان زهر مار می شود؛ و دلخوشیم که از بیکاری نیست برادر، از بی مریضی است...! 7- و الهی شکر که ملت مریض نمی شوند سر شیفت ما! و شکرش به کنار، لجمان که در بیاید تا خود سحرش هم می توانیم شر و ور بگوییم، و به گند بکشیم این دفتر حساب و کتاب درمونگاه را... 8- نمیدانم از این تغییر دما و سیل و سرمای زمستانی وسط تابستان است، یا از این شب به شب نیمه سوپاین روی یونیت خوابیدن، که چند روزی است پای چپم را که جلوتر از پای راستم که میگذارم کمرم تیر میکشد یکهویی که تا چهل درجه خم نشوم و یک آخ پیرزنانه نگویم مگر ول میکند. و مانده ام که ما، عزب اُغلی جماعت را چه رسد به دردهای متأهلی! و چرا فقط به دردهایش...؟! 9- ماه رمضان امسال هم دیگر به نفس نفس افتاده و ما، گرچه روزهایش را نخوردیم و نیاشامیدیم، اما خدامان به جهالتمان ببخشاید ما را با این وضع روزه گرفتنمان و راستی که «معصیت را خنده می آید ز استغفار ما»! دنبالش نرفتیم که امسال فوتسال جام رمضانمان را داشته باشیم به کنار، قسمتمان هم نشد که قرآن به سر کنیم و الغوث الغوثمان را هم نخواندیم و ختم قرآنمان را هم که اصلاً توی برنامه نداشتیم و امسال اصلاً نفهمیده ایم چه غلطی کرده ایم پس این یک ماهه مان را و چه نصیبمان بوده از این ماه، و خدامان رحم کند که چه قسمتمان خواهد شد از این یک سالی پیش رومان... 10- به لطف بی مریضی های ماه رمضان، از مشغولیاتی که داشتیم توی درمونگاه، غیر از شر و ور تفت دادن، یکی هم این بود که مایی که من باشمی که غیر از فوتبال و اخبار ورزشی تحریم کرده بودیم تلویزیونمان را در خانه، نشستیم و عین یک خانم خانه دار، پا به پای خانم «دال»، منشی درمونگاهمان، هر چه که پخش کردند صدا و سیمایی هامان، خداشان با اخـ.ـانید محشور گرداناد، دیدیم و بسی حالمان بهم خورد و بسی گلاب به روتان، قی بالا آوردیم که خاک بر سرشان مخصوصاً با این شبکه ی استانیمان که چار تا بز، رسماً خر گیر آورده اند ملت را و برنامه ی عر عر میگذارند برای باباهاشان... 11- خدا وکیلی تقصیر ما، هم استانی های همیشه در صحنه هم هست که ککمان نمی گزد و غیرت هم داریم سر کانالمان که انگاری زد دی اف زده اند برامان و یکیش هم پدربزرگ خودم که فینال جام جهانی هم که باشد باس بزنیم کانال پنج! و مایی که من باشم چقدر خوشحالم که گذاشته ام کنار این جعبه ی جادوییِ تویش ریده را... 12- و آقا، یک وقت دیدیم که خانم «دال» همچین دل داده که برنامه ی دم اذان است و مهمان دعوت کرده اند و چیست و کیست و معلوم آمد که بچه کـ..ـون، نماینده ی شورای دانش آموزی استان است و آقا، یارو را می گویی، جوی گرفته بودش که سگ اینگونه نمی گیرد! و کت و شلواریو، شق و رق نشستنیو، قلمبه سلمبه حرف زدنیو، جو و فضایی، اصلاً نگو و نپرس. و ما را می گویی شاخمان داشت در می آمد که نکند بان کی مور که می گویند همین کـ.ـسـ.ـخله باشد که چنین جو گیر اینجا نشسته است؛ و مجری ازش می پرسید شما چند سالتان است؟ و طرف گفت: من هجده بهار از عمرم میگذره! و ما را خنده می آمد از وضع حرف زدنش به اول. و باز مجری پرسید دانش آموز کدوم مدرسه ای؟ و باز یارو جواب داد که: هم اکنون در خدمت عزیزان دبیرستان فلان هستم! و ما را دل پیچه گرفته بود به آخر! و یک دانه میزدیم تو سر خودمان، یک دانه تو سر تلویزیون، و یک دانه هم تو سر خانم «دال» با این دل دادنش به وقت تماشای این کـ.ـسـ.ـشـ.ـریات... 13- و این وضع عرض حالش ما را انداخت به یاد آن عوضی ترم های ابتدایی که گذاشته بودندش مسئول کمیته ی تحقیقات دانشگاه و مثلاً جلسه تشکیل داده بود برامان که هستـ.ـه ی دندانپزشکی را سامان بدهد با آن طرز فکر هستـ.ـه ایش، و مایی که من باشم، خونمان داشت خونمان را میخورد از آن همه حماقتش و آن همه پز و افاده و شرو ورهای بی پایه اش و چقدر خودم را کنترل کرده بودم که جلو جمع نرینم به هیکلش اما وقتی گقت یک نفر را هم بگذارید مسئول نامه ها که هر وقت کارتان داشتیم بیاید اینجا نامه مان را بگیرد ببر دانشکده تان، دیگر کفرم درآمد و جلسه را به گند کشیدم و الأسف که بچه هامان پایه نبودند که بگیریم یک پرس بزنیمش عوضی گه را که دیگر ما را هم مشغله ی پدر مادر قـ.ـحبه اش فرض نکند؛ و الأسف که این بی بخارها هم هیچ وقتی که لازم است پایه نیستند... 14- و تازه جلسه را که به استهزا کشاندم و بیرون رفتیم، آخرش مجتبی رفته پیش همان الاغ که از دلش دربیاورد و برگشته بهش گفته که به دل نگیر، این محمد همیشه همین شکلیه. و ما را بگو که بهمان برخورده بود که طرف گفته بود یکیتان باید کفتر نامه بر باشد و حال آنکه همین مجتبامان خودش یک تنه قاطر عظیمی بود، بالنفسه...! 15- و سخن کوتاه کنیم که دیگر وقت سحر شده و ما برویم خانه و یک سحری اساسی بزنیم و برگردیم بگیریم باز همخـ.ـوابه شویم با این یونیتی که گر چه همیشه ساکشنش خراب است و گاهی هم موتورش یاتاق می زند و دکمه ی لیوانش هم قاطی کرده این روزها، اما آنقدر نازنین هست که کمر دردمان بدهد لااقل که باورمان شود همخـ.ـوابه ای هم داریم، العیاذ بالله...! عزت زیاد پ.ن: پر واضح است که این از آن پست های بیخودی نوشت است و صرفاً نوشتیم تا نوشته باشیم و مایی که من باشم، چاکر آقای «واو» و مخلص خانم «دال» هم هستیم و این یک نکته را نوشتیم که بماند... |