واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
یادداشت های یک دانشجوی د.ن.د.ا.ن.پ.ز.ش.ک.ی...
خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
یادداشت هفتاد و سوم ( رجبعلی )

1- بعد از یه ماه می نویسم که تا یه ماه ننویسم...

2- مهمترین علت نوشتن الانم، گدایی کردنه. بیست و پنجم امتحانم شروع میشه و خدا میدونه چطوریه اوضام. روحیه م داغون تر از اونه که حوصله ی توضیحشو داشته باشم. فقط می نویسم تا بدونم که بدترین ترم تحصیلیم رو میگذرونم. می خوام گدایی کنم، گدایی دعای موفقیت تو امتحانام! نیاز مبرمی به پاس شدن همه ی واحدام دارم. امیدمم به همین دعاهاست. دفه ی اولم هم نیست که اینجا گداخونه راه انداختم. همه ی دفعات قبلی هم نتیجه گرفتم. اعتقاد دارم و مطمئنم به اثرش؛ به شرطی که کسی باشه که دعام کنه، حتی یکبار. کجایی تویی که عدد 25/0 منو یاد تو میندازه...؟

3- دنت جونم رو به لبم رسونده. اگه بیرون از اینجا ازش حرف زدن میشه منت گذاشتن، اینجا دیگه کسی نیس محکومم کنه. خریت بزرگی بود شروعش، ادامه ش و اصرار به تموم کردنش...!

4- دوست داشتم از اولین مریضی که ویزیت کردم یه پست کامل بنویسم اون موقع که روحیه م بهتر بود، ولی وقتش نشد. حالا ولی فکر میکنم همینقدری که نوشتم کافیه...

5- بیشتر از اینکه از هر چیزی ناراحت باشم، از تغییر حالاتم گه گیجه گرفتم. «از خودم ناراحتم»؛ و چقدر حس بدیه که نتونی خودتو ببخشی. بابا، اینجوری نباش...

6- الان از وقت پریو خوندنم زدم، دارم می نویسم. پریویی که جزوه ی جلسه ی اولش رو هنوز تموم نکردم! و این یعنی اوج نیاز...

7- بهم گفتن یه مطلب طنز بنویس واسه چاپ تو مجله؛ دبدم فقط دو تا چیز تو سرمه؛ یکی دنت که دهنم رو سرویس کرده، یکی هم جزوه های تلمبار شده که تاریخ و توالی امتحاناش اشکمو درمیاره. نشستم 36 بیت درد دل کردم با جزوه هام؛ خواستین برین بخندین...!

8- بین همه ی شعارهای انتخاباتی و شر و ورایی که گفته میشه، یه جمله از دبیر فیزیک پیش دانشگاهیمون عین منطق و خود صداقته به نظرم: «مملکت امام زمانی رو امام زمانش میسازه فقط!».  رأی ما، رجبعلی علیجان نژاد...!

9- خدایا، به پوچی ام نگاه نکن، به پستی ام هم نگاه نکن؛ حماقت و حقارتم رو هم ندیده بگیر؛ گول ظاهرم رو هم نخور! به حرفایی که میزننم گوش نکن! دلم ته نداره؛ بپا به دیوارش نزنی. این تو، این کرمت؛ یا علی...

                                    عزت زیاد


جمعه 4 اردیبهشت ماه سال 1388
یادداشت هفتاد و دوم ( عرصه )

1- قبلنا شبا که ما می خوابیدیم، آقا پلیسه بیدار بود. الانا ولی شما و آقا پلیسه که می خوابین، من همچنان بیدارم! و روزها گیج میزنم مثل شب کارها. نیگا...

2- با پیدا شدن جسد خشک شده ی ماهیه که نشون میداد از آب بیرون پریده و افتاده زیر پله و همونجا مرده، مامان تبرئه شد...!

3- اصولاً خوب نیست که دهن آدم باز شه، ولی یه وقتایی هست که کاریش نمیشه کرد. یه عده کـ.ـون نشور جمع میشن دور هم که راست کردیم، میگین چه کنیم؟! نخوداشونو میذارن رو هم و به این نتیجه میرسن که باس بکنیمش تو. بعد می بینن که نه، نباس تابلو شه که راست کردیم. باز جمع میشن نخوداشونو رو میکنن، میگن عوض جا خلوت و قایم شدن و دردسراش، تو شلوغی بذاریم که اصلاً به چش نیاد؛ چی میگین؟! همه دست میزنن و هورا میکشن که آره، موافقیم! کاف سین مغزم قدیمیاش...!

4- ...برگشت گفت آدم شناس نیستی. دارم فکر میکنم که راست گفته شاید...

5- اینو چند وقت پیش نوشته بودم که فرصت نشد پُستش کنم اون موقع:

سفارش شدم که ملاحظه کاری کنم فعلاً ؛ دیدم حرف حسابه. ولی لازم ببینم باکی از طوفان و طغیان و گرد و خاک ندارم؛ گفته باشم...

و حالا :

گرد و خاک که هیچی؛ گلاب به روتون، همچین ریـ.ـدم که خودمم موندم تو غلظتش! فقط زاویه ش تغییر کرد یهو...!

6- گفت «زندگی عرصه ی تجربه ست». و من موضوع جدیدی رو تجربه کردم؛ لمسش کردم؛ حسش کردم؛ و بهش پی بردم. و اون اینکه ریدن همیشه حس آرامش نمیده به آدم؛ گاهی پیش میاد که عذاب وجدان میگیری بعدش؛ حتی اگه راست روده ت رو به انفجار بود...

7- بی تقصیر نبودم آقای دکتر؛ بی تقصیر نبودم خانم دکتر. ولی بی تقصیر هم نبودی آقای دکتر؛ بی تقصیر هم نبودی خانم دکتر. بی خیال ولی حالا؛ تقصیراتمون به هم در. گفتم که؛ بی هیچ توضیحی، فقط معذرت میخوام...

8- شده یه خواب وحشتناکی ببینین، که مثلاً یکیو ببینین که تیکه تیکه کردینش، خوردینش، جویدینش، قورتش دادین، رفت تو معده تون، شیره ی پانکراستون ریخت روش! آنزیمای روده باریکتون مولکول مولکولش کردن. بعد نظرتون برگشت. با همون وضع بالا آوردینش و ریختین جلوتون. بعد می بینین که مولکول مولکولاش دارن همینجوری زل میزنن، نیگات میکنن. هیچی نمی تونین بگین. هیچی هم نمیگه لامصب. نگاش سوراخت میکنه. قلبت تیر میکشه. دلت می سوزه. فحش میدی به خودت. لعنت میکنی خودتو. دوست داری بمیری. بعد به خودت میگی دیگه بسته، حالا وقت بیدار شدنه. ولی هرچی زور میزنی نمی تونی؛ هرچی زور میزنی نمی تونی بیدار شی. یکی از پشت سر آروم میزنه پشتت. وحشت زده برمیگردی. میگه پاشو بچه، خواب نیستی. وای؛ اصلاً خواب نبودی. شده خواب نباشی و اینارو ببینی با چشات، واقعی واقعیشو؟ جاست تـف...

9- جبران میکنم. شک ندارم...

10- هفته های افتضاحی بود که گذشت. پر از گند زدن ها به هیکل خودم و دیگرون. پر از گند خوردن ها به هیکلم از دیگرون. پر از گند زدن ها به کوئیزای پروتز. پر از گند خوردن ها به سمینارهای داخلی و مواد. پر از شکست ها تو کارای دنت. پر از خستگی ها از کارای پاتو. پر از تلمبار شدن درس های همچنان تا جاویدان که نه، تا آخر خرداد در راه. پر از اخمای کوفتیمون. پر از حرفای نگفته. پر از حرفای زیادی گفته. پر از بن بست های لاینحل تو پیش پا افتاده ترین مسائل. و پر از نامردی ها و نامردمی ها...

11- زیاد متناقض بود حس هام این اواخر. نه بی هیچ دلیل خاصی؛ که اتفاقاً اونقدر با دلیل ها ی زیاد و خاص و متنوع و محتلف و چرت و چرند و گهی بود که پر شدم آخرش. رسید به اینجام. زد به سرم. تف کردم بیرون. خلاص...

12- چقدر دلم یه آخر هفته ی ناز میخواد. آخر هفته ای که با یه سرخوشی کوچولو تو آخرین روز هفته شروع شه و پیامداش باهام باشه تا اولین روز هفته ی بعد. قول میدم سخت نگیرم. خیلی لازممه به خدا. شاید همین هفته...

13- برنامه ی خاصی ندارم فعلاً برای کارا و درسام. قاطی هم پیش میرن. نه ؛ قاطی هم پیش نمیرن. چمیدونم، بمونه حالا. وقت وسیعه ارواح کی بگم...

14- میدونی بدیش چیه؟ اینه که هرچقدم دقیق بدونی که دقیقاً چرا درس نخوندی؟ چرا وقتشو نداشتی؟ چیکار میکردی که وقتتو میگرفت؟ چقدر مهم بود کاری که عوض درس خوندن میکردی؟ هرچقدم دقیق بدونی جواب این سوالا رو، هیچ دردی ازت دوا نمیشه شب امتحان. تنبون نمیشه واسه فاطی به قول علی امین! خیلی بده جون داداش...

15- دکتر عـ.ـابـ.ـدی نقل میکرد از کاشف هلیکو باکتر پیلوری که: بزرگترین مانع دانش، هذیان دانایی است. خانم دکتر، تو که یادداشت میکردی اینو، همه مون بهت خندیدیم! چرا پس کسی نیست که به ما بخنده؟ چرا خود تو بلند بلند نمیخندی به ریشمون؟! چرا خب...؟

16- پروژه ی کاهش وزن ادامه داره همچنان. خوبم پیش رفتم. جدی دنبال میکنم فعلاً. شنبه ها و دوشنبه ها، نه و نیم تا یازده شب، سالن دانشگاه در خدمت شمام هستیم...!

17- پروژه ی مجله ی الکترونیکی کلاس در حد یه طرح موند. و نه وقتش میشه، نه موقعیتش؛ نه حسش هست، و نه حوصله ش؛ نه کمکی میدن، و نه انگیزه ای. و انرژی منفی این همه نه نه ها، کافیه واسه در حد همون «طرح» موندنش...

18- علی دایی کله پا می شود. قلعه نویی تبانی میکند. قطبی رشوه می دهد. مایلی کهن از یک جاییشان در می آید. مایلی کهن فحش می دهد. قلعه نویی جواب فحش می دهد. وینگادا آبکش می شود. یاوری کله پا می شود. قلعه نویی می سوزد. مایلی کهن استعفا می دهد. مدیر روستا کله پا می شود. وینگادا فحش می خورد. کریمی حرف مفت می زند. کاظمی زر زر میکند. جلالی فحش می دهد. علی دایی محو می شود. قلعه نویی وا می رود. قطبی از یک جاییشان در می آید. قشنگی فوتبال به همیناست...!

19- مرده شورش را ببرند با این قشنگی های نازش. با آن سیاست گذاران نازش. با آن حامیان نازش. با آن ناز و نازترهایش. و با آن نازکشانش...

20- ولی احساس قرابت عجیبی میکنم با این مردک، مایلی کهن! میشینه جلوی دوربین؛ هفت جد علی دایی رو میاره جلو چشش. دلش نمیاد ولی، مثل من. عذاب وجدان میگیره، مثل من! عذاب وجدان از گفتن حقایق درد بدیه. میشینه جلو همون دوربین؛ عذر خواهی میکنه از علی دایی! «زندگیش عرصه ی تجربه است»، مثل من! یه بار دیگه هوس میکنه تجربه کنه، مثل من! میشینه، کاغذ و قلم به دست. هفت جد قلعه نویی رو میاره جلو چشمش، کوتاه هم نمیاد. می شناسمت ولی؛ می شناسم خودم رو. کوتاه خواهی آمد، مثل من! میشینی یه وقتی، کاغذ و قلم به دست. می نویسی به قلعه نویی که من معذرت میخوام. شک ندارم که می نویسی، حتی اگر بی هیچ توضیحی، مثل من! می شناسم ما دو تا رو! اونقدرها هم بد نیستیم. ببین حالا...

21- زندگی «عرصه» ی یکتا ی هنرمندی ماست؛

            هر کسی نغمه ی خود خواند و از «عرصه» رود؛

                    «عرصه» پیوسته به جاست؛

                           خرم آن نغمه که مردم بسپارند به «باد»...

                                               عزت زیاد


یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388
یادداشت هفتاد و یکم ( شیرینی پز )

1- کوئیز مواد دارم فردا، بیخیالش شدم. سمینار داخلی دارم، اونم میگم حاضر نکردم. ترجمه ی پاتو رو هم بیخی. پاور پوینت موادو هم ولش کن. پاکنویس پریو هم هیچی. جزوه های جراحی هم پخ. میدترم زبانم کیش کیش. کارای دنتم ایش ایش. ترمیمی و رادیو و اندو هم جیش جیش! نشستم میخوام کاف سین آپ کنم...!

2- نه حالا کوئیزای قبلیمو چقده خوب دادم، خیالیم نیست اگه این یکی خراب شه!! جمع نمره هام به نصف نمیرسه..!

3- اصلاً چه معنی داره که آدم همین هفته ی اول که هنوز جای ماچ تُـفی های عید دیدنی رو صورتش خشک نشده، مواد دندونی بخونه و تازه کوئیزم بده؟! والا...!

4- چه عید بی خاصیتی بود واقعاً. هیچ غلط مفیدی نکردم توش. خوردم، خوابیدم، مهمونی رفتم، مهمون پذیرایی کردم، گشتم و تموم. دریغ از یه صفحه جزوه، دریغ از یه کلمه درس. یعنی هیچی هیچی. پرت پرتم الان. رسماً یعنی گذاشتم کنار. وقتی سه چار روز اول نتونستم چیزی بخونم، فهمیدم که این عید واسه خوندن نیست؛ بقیه شو دیگه هیچ تلاشی نکردم. یه فرقی بالاخره باس داشته باشه عید با فرجه...!

5- یه جوری هم بودم تازه! نه شاد، نه ناراحت؛ نه گرفتار، نه بی خیال؛ نه همچی، نه هیچی! حس میکنم گم شدم. خیلی چیزا رو گم کردم. یه سری چیزا که اصلاً نیستن واقعاً. اون چیزایی هم که هستن، سر جاشون نیستن. همش زیر سر این جنوب رفتنه. دیگه هادی که میگه خوب نبود من چی بگم؟ یه وقتایی راستش – بی انصافی نباشه ها، خوش که گذشت، ولی- پشیمونم که رفتم...

6- نه که از این تیریپای بحران هویت و اینا؛ نه، اصلاً. یه حس گم شدگی و درهم برهمی خاص که نه تحت تأثیر جنوب، که نتیجه ی ناقص اونه. چی جوری بگم خب؟؛ ولش کن...

7- بی خیال سفرنامه ی اردوی جنوب. نوشتم، شد 16 صفحه؛ چقدر میشه خلاصه ش کرد مگه...؟

8- تازه خلاصه هم بشه، کی حوصله ی سانسور کردن داره؟ یکی میاد میخونه یه وخ، بعدش بیا درستش کن. اصلاً اعصاب دردسر ندارم دوباره...

9- حس نوشتنم نبود تو عید حتی. چیز خاصی هم نبود که بنویسم الا عروسی هادی، که فرستادیمش خونه ی بخت و برگشتیم! و یازده بدر تاریخیمون که بارونم جلومون کم آورد آخرش. سیزده بدرم که تا خود اذان ظهرش خوابیدم. و دیگر سیل و خیل روبوسی بود و تف اندازی! و حتی در نگه مان نیز طنازی! و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود...!!

10- راستی، علی دایی هم یه بار دیگه ثابت کرد که پدر فوتبال ایرانه؛ چون مادر فوتبال ایرانو  آره...!

11- یه فایده اگه داشت این عیدی، این بود که یاد گرفتم چطوری پسته ی سربسته رو سه سوته با چاقو باز کنم! شاهکاریه در نوع خودش! حرف که نداشته باشی بزنی تو جمع، استعدادات شروع میکنن به شکوفا شدن...!

12- به هیچ محفل و مهمونی ای هم نه نگفتم. دیگه زنداییه برگشته به مامان میگه محمد چرا امسال همه جا هست..؟!

13- هر چقدرم که نخوام غر بزنم پست اول سالی، ولی از تـ.ـخـ.ـمیت حس و حال بهار که نمیشه تعریف و تمجید کرد جون داداش؛ میشه؟! مام دلمون تنگ...!

14- عید که تموم شد، شب چاردهم، مامانه ماهیه رو ورداشته زنده زنده پرتش کرده بیرون! حالا من که ندیدم صحنه رو؛ خودشم انکار میکنه؛ ولی میدونم کار خودشه! از همون اول با این ماهیه لج بود...!

15- رفته بودم خیاطی روپوشمو کوتاه کنم؛ یارو خیاطه برگشته میگه شیرینی پزی…؟!

16- دوباره که چه عرض کنم، ده باره افتادم رو دور رژیم و ورزش. شیکم بالا آوردم آخه باز! الانم از عضله لواتور شست پام بگیر بیا تا عضلات محترم سرینی و برو تا تراپزیوس و پکتورالیس، همشون گرفتن بس که آفتاب بالانس زدم این چند روزی! یعنی نیگام کنی دردم میاد...

17- آخ یاد قاسم آقا به خیر! باشگاه که میرفتم عاشق این دردای اسپاسم عضلات بودم! شب که میخواستم بخوابم تموم تنمو می مالوندم که ببینم کجاش گرفته و درد داره! اینقده حال میداد...!

18- چه حکمتی داره این اسم سالا؟ که امسال سال گاوه فکر کنم؛ خب که چی حالا؟ چه معنی میده؟ اگه نتیجه ی چیزیه، چرا اولش میگن؟ اگه امید به چیزیه، چرا هی متناوب تکرار میشه؟ اگه هیچی نیست، پس چرا هست؟ اگه هست، پس چرا چیزی نیست؟...

19- سپرده بودم به عمو که به دوست دندونپزشکش بگه برم پیشش کارآموزی. رفته جواب آورده واسم که نمیشه. دهن اون دوستت سرویس خب! نمی خواستم بخورمش که! شیطونه میگه برو جلو مطبش دکه بزن، دندونپزشکی کن...!

20- اسیر «دکتر» صدا کردن پسر دایی یه سال و نیمه مم : Dette ...!

21- خوابم میاد...

                                   عزت زیاد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 7657


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...