1- بخش رادیو رو هم با پیچوندن سمینار روز آخر دادیمش رفت. کِیه که گندش دربیادو خدا میدونه؛ ولی سوخت و سوز نداره! بیکاری تشخیص طی میکنم فعلاً و می شینم به پای حاصل گندی که زدم و دسته گلی که به آب دادم... 2- از بچهه عکس گرفته بودم. تو تاریکخونه نمیدونم چطور شد که فیلمه نور خورد و تائید نشد و مجبور شدم تکرار کنم. باباش برگشته به رشید میگه تو بیا بگیر، این باز «می رینه»...! 3- یه صحنه هم رشید کلیشه رو گرفته بود جلوی نگاتوسکوپ، محض خودشیرینی داشت نیگا میکرد. دکتر مـ. رسیده با همون اطوار خاص خودش میگه بیار ببینم، چی رو داری می بینی، «با اون قیافت»...! 4- همون دکتر مـ. داشت تو بخش قدم میزد. گفتم دکتر، پوسترتونو دیدی زدن بالاخره؟ گفت آره؛ دو قدم رفت، برگشت گفت: ولی پوستر شما رو تو توالت میزدن بهتر از اینجا بود...! 5- سر کلاس رادیو، بحث کشید به همون بحث کوفتی که دیروزش تو بخش صحبتشو میکردن و منم داشتم وانمود میکردم که آره بابا، دیگه اینا که مشخصه که! استاده هم به خیال اینکه واقعاً دیروز گوشم به حرف اون بود، یه نمای ساجیتال PA گذاشت و کلی تعریف کرد که همین دیروز این مبحثو با یه سری از بچه ها کار کردیم؛ بعد به من اشاره کرد که براشون توضیح بده این چه نماییه؟ گفتم اگزیال! استاده خودش ترکید... 6- بعدش از اون روز به بعد که منو تو بخش میدید، خنده ش میگرفت؛ وقتیم میرفتم کلیشه ها رو تائید بگیرم، واقعاً پیش خودش فکر میکرد که با یه «کـ.ـسـ.ـخـ.ـل محض» طرفه...! 7- کرتیم داداش...! 8- دست دندونمو بردم پیش دکتر س. واسه سوال و رفع اشکال و اینا؛ گفت کِی بودی اینجا؟ گفتم لوکیشن اولم بود. بلند داد میزنه تا حالا کجا بودی پس؟ داشتی با «تـ.ـخـ.ـمـ.ـات» بازی میکردی...؟! 9- ولی با همه ی «تـ.ـخـ.ـم» بازیا و «تـ.ـخـ.ـمـ.ـی» بازیا، بالاخره تمومش کردم و تحویل دادم و کلک این یکی رو هم کندم رفت پی کارش... 10- سر کلاس «اندو»، استاده داشت «باکتریولوژی» درس میداد؛ منم داشتم تکست سمینار «رادیو» رو ترجمه میکردم. یهویی برگشته یه سوال «ایمونو» ازم می پرسه: دکتر، شما «سایتوکاین ها» رو تعریف کن! منو میگی؛ میدونستم کوفتی چیه ها؛ ولی همه چی خر تو خر شد، هیچ چی رو زبونم نمیومد؛ یه خرده سعی کردم یه چی از خودم بگم، ولی نشد؛ آخرش برگشتم گفتم چیزی یادم نمیاد...! 11- نه، خداییش الان مشخصه دیگه چقده مثبت شده نظر استاده راجب من دیگه! از دانشجوی ترم 7 خیر سرش دندونپزشکی بپرسین سایتوکاین چیه، بلد نباشه، نمیزنین تو سرش...؟! 12- حالا یاشار زده زیر خنده، ول کنم نیست. اون منو می بینه میخنده، من اونو می بینم میخندم. آخرش یارو صبرش تموم شد گفت دکتر، می تونی بری بیرون بخندی...! 13- آمار بیرون افتادنم از کلاسا تو کل دوران تحصیلم به چار رسید! همشم به خاطر خندیدن که دوای دردای بی درمونه مثلاً! یه دونه همین کلاس اندوی دو هفته پیش، یه هت تریکم شیمی پیش دانشگاهی...! 14- خداییش هر چار بارشم تقصیر بقیه بود! اولی ایمان؛ دومی جاوید؛ سومی سهیل؛ این آخری هم یاشار...! 15- ولی حال داد! دمش گرم! خیلی وقت بود که حوصلم سر رفته بود از این همه تظاهر به گوش دادن و تازه، فهمیدن!! اصلاً یه وقتایی دوس دارم بدونم کی داره بعضی درسا رو می فهمه، بگیرم خفش کنم! وقتی بین یه عده نشسته باشی که همشون دارن میگیرن استاده چی چی کـ.ـسـ.ـشـر میگه، بدون اینکه یه اینقده اعتماد به نفسم کم شه که چرا پس من حوصله شو ندارم، دقیقاً برعکس فکر میکنم که وسط یه گله گوسفند نشستم که هرچی بخورونن بهشون نشخوار میکنن! ایول، حال داد از این «جمع عرفانی» جدا شدن، ولو دقایقی...! 16- حالا نیاد بخونه کسی به فلانش بر بخوره و اینا؛ اولاً گفتم فقط یه همچین نمایی به آدم میده و اصلاً مصداقاً گوسفند و طویله ای در کار نیست (شما باور نکن!)؛ دوماً اینا خودشون صدی هفتاد، هشتاد از خودمونن، فقط ادای گوسفندا رو درمیارن...! 17- واسه این ترم میگن پارسیل خیلی خطریه و نمره ی پایان ترمو از رو نمره ی کلاسی میده. سه تا کوئیز گرفته تا حالا؛ اولی رو توپ خونده بودم، اینقده کامل داشتم براش جواب میدادم که از پنج تا سوال مشغول سوال سوم بودم که برگه ها رو جمع کرد. دومی رو بگی نگی نیگا کردم و رو دسته صندلی تقلب نوشتم، هفتاد هشتاد درصد از همونا سوال داد. سومی رو رسماً یه صفحه ی کتابو گذاشتم جلوم، عدل از همون صفحه سوال اومد. همه رو کامل از رو نوشتم و کلی هم وقت اضافه آوردم...! 18- اصولاً برای زندگی کردن، و نه زنده بودن، حداقل به سه چیز احتیاجه: شانس، شانس و شانس...! 19- عروسی مریمو هم بالاخره گرفتیم رفت. نمیدونم چرا جدیداً تا اسم عروسی میاد، یه دو نفرم پیش پیش میفتن میمیرن که گند بزنن تو عروسی! هرچند که جشنه سرجاش موند بالاخره و گند زدیم تو گند زدنشون...! 20- خدا بیامرزدشون البته ها... 21- هر کس هر نظر روشنفکرانه تری داره، لینکش میکنم به فلان عمه م! خودم معتقدم بزرگترین (و شاید تنها) شانس آدم واسه انتخاب مسیر و مقصد زندگیش ازدواجه... 22- بارای مریمو برداشتم بردم . کلی نقشه ریختم واسه شاباش گرفتن. به مادر داماد میگم در صندوق باز نمیشه. همچین متعجبانه برگشته میگه «چرا»...؟! 23- ...آرزوی یه عمر خوشبختی و آخرش سعادت میکنم واسه هر دو... 24- از یک روز در میان جراحی تا هر روز تشخیص، نه راهیست، و نه فاصله ای؛ و نه البته قدر و ارزشی؛ اما کاش یادم بماند که هیچگاه نقطه های علائم تعجبم را «دایره» نگیرم؛ کاش... عزت زیاد |