واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
یادداشت های یک دانشجوی د.ن.د.ا.ن.پ.ز.ش.ک.ی...
آذر 1388
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388
یادداشت هشتاد و سوم ( نازنین )

1- از عروسی مهدی که بگذریم و اشک های اشک درآر شازده داماد؛ از زارت و زورت های مادری و دختری و پسری که بگذریم و نمایش بی شعوری هاشان؛ از جشن عقد ل.ا.ل.ه که بگذریم و «افق های تازه اش»؛ و از جشن م.ن.ا که بگذریم و دل گرفته ای که شکست؛ از همه ی این ها که بگذریم، همه ی این سر «چپتر»ها و زیر چپترها و البته میان چپترهای نمیدانم بی اهمیت تر یا مهم تر، از یک چیز نمیخواهم بگذرم: تولدت مبارک نازنینم...

2- تولدت مبارک مونس نامأنوس من؛ محرم اسرار گاه غنی و گاه حقیرم؛ نامحرم اسرار گاه واقعی ام؛ کودک گاه دوست داشتنی و نشاط بخشم؛ نق نقوی گاه حوصله سر برم؛ دوست گاه مهربان و گاه از دشمن بدترم؛ همراه گاه با من و گاه بی من و گاه بر ضد من و علیه من؛ عزیز گاه در آغوشم و بر دلم و گاه بر پشتم و بار دلم؛ تولت مبارک وبلاگ عزیزم...

3- تولدت مبارک، باشد، بخیل که نیستیم، اما خودمانیم، از کدام «مبارکی» حرف میزنیم؟! باشی تا برایت از غم هایم بگویم و تازه، هنر هم که بکنم محض تنوع زهرخندهایی که صرفاً باشند تا بتوانم تحمل کنم همان غم هایم را؟! چقدر دلچسب! چه «مبارکی» وقتی دو سال بودنت هیچ تحول مثبت خاصی ایجاد نکرد در زندگیم، الا اینکه حالا دردهایم و غم هایم و استرس هایم و ترس هایم و کوفت هایم و زهرمار هایم سند دار شده اند! حالا تاریخ خورده اند و ثبت و بایگانی شده اند و شناسنامه دارند! چه «تحول» مبارکی؛ چه تهوع «مبارکی»...

4- تولدت مبارک، باشد، بخیل که نیستیم، اما کلاهت را قاضی کن. چقدر ظرفیت داشتی مگر؟ چقدر ترسیدی که این حرف را نزنم که کسی نخواند، و چقدر دهن لق بودی که آن راز را نگویم که کسی نفهمد، و چقدر کینه ای بودی که فلان خشم را ننویسم که یادت نماند، و چقدر کم آبرو بودی که فلان حقیقت را نگویم که این ته مانده اش به باد نرود، و چقدر محافظه کار بودی که از آنها برایت نگویم، و چقدر چاپلوس بودی که از اینها زیاد بگویم، و چقدر تکرار پسند بودی وقتی نیاز به تنوع داشتم، و چقدر تنوع طلب بودی وقتی نیاز به تکرار خوشی هایم داشتم، و چقدر بچه بودی وقتی میخواستم حرفهای بزرگیم را بزنم، و چقدر بزرگیت را به رخم کشیدی وقتی کمی هم دلم بچه بازی میخواست...

5- تولدت مبارک، باشد، بخیل که نیستیم، اما به که بگویم که وقتی سرم شلوغ بود به سراغت نمی آمدم و وقتی سرم خلوت بود هم یادت نبودم و وقتی غصه هایم از حد نمایش می گذشتند نبودی و وقتی قصه هایم جدی میشدند نمی شنیدی و وقتی دلگرفته بودم فایده ای نداشتی و وقتی هم خیر سرم دلتنگ بودم که اصلاً هیچ...!

6- تولدت مبارک، باشد، بخیل که نیستیم، اما خودت که میدانی هدف از آمدنت چه بود. آمدی برایم تا بدانم، بخوانم و بمانم. اما دانستنی ها را که بر نمی تافتی، خواندنی ها را که حوصله ی هم را نداشتیم، و فقط ماندی! و فقط ماندم! همانقدر ابله! تولدت مبارک، اما فقط ماندم همانقدر ابله و چه بسا هر روز، ابله تر از دیروز. تولدت اما مبارک...!

7- تولدت اما مبارک، که آمدی و منِ از «درگاه» رانده شده را به خود پذیرفتی و برایم «رکورد» زدی و با عشوه و رشوه، دلباخته ی قامت قناست کردی که بهرحال چیزی داشته باشم که بگویم دارم و چیزی باشی که بگویم هستی که هر چه هم بد کنم و بد باشی، بودنت ارجح است به نبودنت، باز. نشان به همان نشانی که ماه به ماه هم که شده نمی توانسته ام نیایم و نبینمت، و نشان به همان نشانی که عذاب وجدانم تیر می کشید از دوری گزیدنت، و نشان به همان نشان های بی نشان دیگری که هر چه باشم و باشی و باشد، اون ته اعماقم و اعماق تهم داد میزنندو تابلویند و میدانم و میدانی و میدانند که دوستت دارم...

8- تولدت اما مبارک که برایم دنیایی ساختی هر چند کوچک اما بهر حال متفاوت از دنیای خود گذر و گند و مزخرف و مهوع و «راز گونه» و «پنهان» و «پشت پرده ای» و «زیر میزی» و «در تاریکی» و «پشت ساختمانی» و اسهال آور بیرون؛ که می شود اقلکم منوکسید کرین «خالصت» را هم که شده، سخاوتمندانه در اختیارم بگذاری که تنفسی کنم هر از گاهی و اگر اکسیژنی هم بود دریغ نمی کردی انصافاً، هر از گاهی...

9- تولدت اما مبارک که سیر داغ و پیاز داغ احساساتم بودی، گاهی، و ادویه ی بی طعمی هایم، گاهی، و مزه ی بی مزگی هایم، گاهی، و عطر بی بویی هایم، گاهی، و رنگ و لعاب زنگ زدگی ها و سوختگی ها و خوردگی هایم، گاهی، و دیگ جوشان و در خود حل کنان و مخفی کنان ضعف هایم، گاهی، و کلاً از هر دری، سخنی، مقداری و از هر حس و حالی، گفتمانی، گاهی...

10- تولدت مبارک نازنینم، «صد» سال هم پاینده باشی، که نگاران آمدندی از رهت زان راه «صد» ساله، و سارایان خواسته بودند از برایم «ربعی» از آن گنج «صد» مایه، و چندین و چند کس دیگر که نه اصراری دارم بر وزن «صد» بردنشان را و نه ربطی دارند به «صد» الا اینکه همه شان را دوست داشتم، هر یک را «صد» برابر دیگری! و دایره وار دور میزند این دور غلو و مبالغه که که باز اولی بشود «صد» برابر آخری و خوش باشند هر یک، پس از دیگری! اما خودت گواهی و خودم گواهم و اصلاً خدا گواه است که خوش داشتمشان همیشه و کی تا نبوده چیزکی من بگفتم چیزها، ای ساربان...!

11- تولدت مبارک نازنینم که شب بود که اینها را می نوشته ام و خوابم برد و حالا که بیدار شده ام از آن حس و حال و جو شعریه و سجع و قافیه چیزی نمی یابم و نمیدانم سر نخ و ته نخ کجا بود و حالا کجاست و راستش اصلاً نمیدانم کدام شیر پاک خورده ی دل خوشکی جو شعریه و سجع و قافیه اش میگیرد وسط این همه بدبختی اصلاً...!

12- تولدت مبارک نازنینم که دلم غش میرفت برای کنتورت، آن اوائل و شرح حال هایت، آن اواسط و «نظرات تأیید نشده» ات این اواخر؛ و راستی چقدر فکر مضحکی بود شاید به نظرتان تایید نکردن کامنت هاتان، اما برای من شیرین بود این کار، چه آنکه کاری تک و غیر تقلیدی بود و کامنت هاتان را ناموس خود پنداشتم(!) و تنها برای خود خواستمشان از روی غیرتی بود بهر حال و نمایش دادنشان، دیوسی و جاکشی ای بهرحال! و آنها که دانستند باز هم آمدند و آنها که ندانستند دیگر نیامدند و آنها که شاید رهگذری بودند دل می سوزاندند که اگر دختر بودی کامنت داشتی(!) و دعا میکردند که کامنت هایت زیاد شود(!)، و راستی زیاد هم نبود، اما ارزش ناموس که به زیادی نیست! و ما این همه کارمان به دعا مشمول و جون داداش ببین اینها به کدامش مشغول...!

13- تولدت مبارک نازنینم، اما می پذیرم که کمی هم، که نه چندان کمی هم، گشاد بودم در جواب دادن، و من هم جاتان بودم بی احترامی می پنداشتم و آداب معاشرت نابلدی و بی میلی و اصلاً بی ادبی و بی ارزشی و بی چه و بیلچه، که می پذیرم همه ی اینها را و اصلاً حق هم می دهم و جای کتمان ندارد گشادیم، اما چه کنم که با میلیدن سرخوش نیستم که نه وضع اینترنتم به این لانگ کانکشن ها میخورد و نه راستش تجمیع وقت و حوصله ام؛ و با کامنتیدن در وبلاگ هاتان اگر چه انصافاً آنقدر بد نیستم ما کوتاهیش بی مزه است و بلندیش همان دردسر تجمیع وقت و علی الخصوص حوصله، و نگاران میدانستند که کامنت را چگونه بایست داد و شاید همان ها بدانند که دیگر چرا بی خیالش! با این همه خدا گواه است که پندار و کردارمان یکی نبوده و منتظرتان بوده ام همیشه و اصلاً آن ستون کنار بالایی و سوپریولترال به قول آن جماعت، همین را میگوید، که این را من از اول گفته ام همیشه. و به قول دکتر «چه لذتی شدیدتر از اینکه یکی حرف داشته باشد و کسی را هم داشته باشد که بفهمد»...

14- تولدت مبارک نازنینم، اما آقا، اصلاً هرکس جوابی طالب است و کانتکت و ارتباطی، شماره بدهد که sms را پایه ام هماره و زنگ را «گهواره»؛ و البته صداقت را هم همان هماره...

15- تولدت مبارک نازنینم که سخن کوتاه کنم که سر بریده بود از اول و حالا دم بریده هم شد در آخر و مهم این است که فقط باز هم حسی و حالی و شرحی و مقالی باشد و سه جلی و ثبتی و تاریخی و دیگر هیچ، احتمالاً...

16- تولدت مبارک، باشد، بخیل که نیستیم، اما طولش ندهیم دیگر و لوسش نکنیم دیگر که فصل امتحانات در ره است و «برنامه ریزمان» «به طرز دوست داشتنی ای بی رحم»، و درس های نخوانده مان نه چندان کم، و ان شاء الله که دعاهاتان دردهایم را مرهم، و برویم و بروید به کارهامان برسیم که زمان اندک است و اطناب بیجا مانع کسب است و محاسب در کمینگه...

17- تولدت مبارک نازنینم که فدایت می شوم و قربانت هم، اما نه از آن انحصاری هایش، که از آن جمعی ها و همگی شمول هایش. قربانتان...

                                           عزت زیاد


یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388
یادداشت هشتاد و دوم ( سایتوکاین ها)

1- بخش رادیو رو هم با پیچوندن سمینار روز آخر دادیمش رفت. کِیه که گندش دربیادو خدا میدونه؛ ولی سوخت و سوز نداره! بیکاری تشخیص طی میکنم فعلاً و می شینم به پای حاصل گندی که زدم و دسته گلی که به آب دادم...

2- از بچهه عکس گرفته بودم. تو تاریکخونه نمیدونم چطور شد که فیلمه نور خورد و تائید نشد و مجبور شدم تکرار کنم. باباش برگشته به رشید میگه تو بیا بگیر، این باز «می رینه»...!

3- یه صحنه هم رشید کلیشه رو گرفته بود جلوی نگاتوسکوپ، محض خودشیرینی داشت نیگا میکرد. دکتر مـ.  رسیده با همون اطوار خاص خودش میگه بیار ببینم، چی رو داری می بینی، «با اون قیافت»...!

4- همون دکتر مـ. داشت تو بخش قدم میزد. گفتم دکتر، پوسترتونو دیدی زدن بالاخره؟ گفت آره؛ دو قدم رفت، برگشت گفت: ولی پوستر شما رو تو توالت میزدن بهتر از اینجا بود...!

5- سر کلاس رادیو، بحث کشید به همون بحث کوفتی که دیروزش تو بخش صحبتشو میکردن و منم داشتم وانمود میکردم که آره بابا، دیگه اینا که مشخصه که! استاده هم به خیال اینکه واقعاً دیروز گوشم به حرف اون بود، یه نمای ساجیتال PA گذاشت و کلی تعریف کرد که همین دیروز این مبحثو با یه سری از بچه ها کار کردیم؛ بعد به من اشاره کرد که براشون توضیح بده این چه نماییه؟ گفتم اگزیال! استاده خودش ترکید...

6- بعدش از اون روز به بعد که منو تو بخش میدید، خنده ش میگرفت؛ وقتیم میرفتم کلیشه ها رو تائید بگیرم، واقعاً پیش خودش فکر میکرد که با یه «کـ.ـسـ.ـخـ.ـل محض» طرفه...!

7- کرتیم داداش...!

8- دست دندونمو بردم پیش دکتر س. واسه سوال و رفع اشکال و اینا؛ گفت کِی بودی اینجا؟ گفتم لوکیشن اولم بود. بلند داد میزنه تا حالا کجا بودی پس؟ داشتی با «تـ.ـخـ.ـمـ.ـات» بازی میکردی...؟!

9- ولی با همه ی «تـ.ـخـ.ـم» بازیا و «تـ.ـخـ.ـمـ.ـی» بازیا، بالاخره تمومش کردم و تحویل دادم و کلک این یکی رو هم کندم رفت پی کارش...

10- سر کلاس «اندو»، استاده داشت «باکتریولوژی» درس میداد؛ منم داشتم تکست سمینار «رادیو» رو ترجمه میکردم. یهویی برگشته یه سوال «ایمونو» ازم می پرسه: دکتر، شما «سایتوکاین ها» رو تعریف کن! منو میگی؛ میدونستم کوفتی چیه ها؛ ولی همه چی خر تو خر شد، هیچ چی رو زبونم نمیومد؛ یه خرده سعی کردم یه چی از خودم بگم، ولی نشد؛ آخرش برگشتم گفتم چیزی یادم نمیاد...!

11- نه، خداییش الان مشخصه دیگه چقده مثبت شده نظر استاده راجب من دیگه! از دانشجوی ترم 7 خیر سرش دندونپزشکی بپرسین سایتوکاین چیه، بلد نباشه، نمیزنین تو سرش...؟!

12- حالا یاشار زده زیر خنده، ول کنم نیست. اون منو می بینه میخنده، من اونو می بینم میخندم. آخرش یارو صبرش تموم شد گفت دکتر، می تونی بری بیرون بخندی...!

13- آمار بیرون افتادنم از کلاسا تو کل دوران تحصیلم به چار رسید! همشم به خاطر خندیدن که دوای دردای بی درمونه مثلاً! یه دونه همین کلاس اندوی دو هفته پیش، یه هت تریکم شیمی پیش دانشگاهی...!

14- خداییش هر چار بارشم تقصیر بقیه بود! اولی ایمان؛ دومی جاوید؛ سومی سهیل؛ این آخری هم یاشار...!

15- ولی حال داد! دمش گرم! خیلی وقت بود که حوصلم سر رفته بود از این همه تظاهر به گوش دادن و تازه، فهمیدن!! اصلاً یه وقتایی دوس دارم بدونم کی داره بعضی درسا رو می فهمه، بگیرم خفش کنم! وقتی بین یه عده نشسته باشی که همشون دارن میگیرن استاده چی چی کـ.ـسـ.ـشـر میگه، بدون اینکه یه اینقده اعتماد به نفسم کم شه که چرا پس من حوصله شو ندارم، دقیقاً برعکس فکر میکنم که وسط یه گله گوسفند نشستم که هرچی بخورونن بهشون نشخوار میکنن! ایول، حال داد از این «جمع عرفانی» جدا شدن، ولو دقایقی...!

16- حالا نیاد بخونه کسی به فلانش بر بخوره و اینا؛ اولاً گفتم فقط یه همچین نمایی به آدم میده و اصلاً مصداقاً گوسفند و طویله ای در کار نیست (شما باور نکن!)؛ دوماً اینا خودشون صدی هفتاد، هشتاد از خودمونن، فقط ادای گوسفندا رو درمیارن...!

17- واسه این ترم میگن پارسیل خیلی خطریه و نمره ی پایان ترمو از رو نمره ی کلاسی میده. سه تا کوئیز گرفته تا حالا؛ اولی رو توپ خونده بودم، اینقده کامل داشتم براش جواب میدادم که از پنج تا سوال مشغول سوال سوم بودم که برگه ها رو جمع کرد. دومی رو بگی نگی نیگا کردم و رو دسته صندلی تقلب نوشتم، هفتاد هشتاد درصد از همونا سوال داد. سومی رو رسماً یه صفحه ی کتابو گذاشتم جلوم، عدل از همون صفحه سوال اومد. همه رو کامل از رو نوشتم و کلی هم وقت اضافه آوردم...!

18- اصولاً برای زندگی کردن، و نه زنده بودن، حداقل به سه چیز احتیاجه: شانس، شانس و شانس...!

19- عروسی مریمو هم بالاخره گرفتیم رفت. نمیدونم چرا جدیداً تا اسم عروسی میاد، یه دو نفرم پیش پیش میفتن میمیرن که گند بزنن تو عروسی! هرچند که جشنه سرجاش موند بالاخره و گند زدیم تو گند زدنشون...!

20- خدا بیامرزدشون البته ها...

21- هر کس هر نظر روشنفکرانه تری داره، لینکش میکنم به فلان عمه م! خودم معتقدم بزرگترین (و شاید تنها) شانس آدم واسه انتخاب مسیر و مقصد زندگیش ازدواجه...

22- بارای مریمو برداشتم بردم . کلی نقشه ریختم واسه شاباش گرفتن. به مادر داماد میگم در صندوق باز نمیشه. همچین متعجبانه برگشته میگه «چرا»...؟!

23- ...آرزوی یه عمر خوشبختی و آخرش سعادت میکنم واسه هر دو...

24- از یک روز در میان جراحی تا هر روز تشخیص، نه راهیست، و نه فاصله ای؛ و نه البته قدر و ارزشی؛ اما کاش یادم بماند که هیچگاه نقطه های علائم تعجبم را «دایره» نگیرم؛ کاش...

                                          عزت زیاد


سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388
یادداشت هشتاد و یکم ( شیلینگبرگ )

1- این شوهر عمه ی کاف سین خل ما از وقتی مصطفی رفته بود سربازی، حرف انداخته بود که میخوام واسش زن بگیرم! اینقدی گفت و گفت تا بالاخره بعد از سه، چار سال خرش کرد و هفته قبل، در و تخته رو انداخت رو هم...!

2- بی شعور، لاهیجان بودیم میگفت میخوام زن بگیرما! ولی بدبخت، خودشم نمیدونست به این زودی...!

3- قبلنا دوست داشتم نیهیلیستی پاییزی رو. الان دیگه حس خاصی ندارم بهش. دامن همون دوست داشتنه رو هم گرفته فکر کنم! کم حوصله ام این روزا. بهم نمیسازه زنده بودن...

4- ولی هزار تا بدی هم که داشته باشه، لااقل یه خوبی داره همین افسردگی و پوچیسم. اینکه اقلاً خیالت راحته که دلت هیچی نمیخواد؛ حتی اگه خیلی چیزا باشه، که هست، که روت اثر بذاره...

5- «ولی ای کودک زیبای دلم! آن ور سکه تماشا دارد»، به خدا...

6- فیلمه رو که بدون دستکش خواستم بکنم تو دهنش، گفت من میخواستم ببینم اگه تمیز کار میکنی مریضای شهر شما رو ارجاع بدم مطب شما، دیگه این همه راه رو نیان...!!

7- گفت تو چی؟ میخونی؟ گفتم گوسفند دیدی؟ بده یه کم شیلینگبرگ ورق بزنه، میشه من...!

8- گفتم 4 و 5 بالاست. برگشت گفت تو باس بری آناتومی دندونتو دوباره بگذرونی. منم که هیچی، باد بخوره بهم اعتماد به نفسم لق میزنه! گفتم واسه چی خب؟میگه مریضو بیار بهت بگم. حالا نگو اینقده تحلیل داده بود ریج بالا و پایینش شده بود شکل هم! نیم ساعت تموم دهن مریضه رو نیگا میکرد، کلیشه رو نیگا میکرد. دهن مریض، کلیشه. دهن مریض، کلیشه. خواستم بگم استاد جان، من میرم آناتومییمو دوباره میگیرم، ضایع شدنتم ندیده میگیرم، شما رضایت بده مریضه، بنده خدا بره به کارش برسه...

9- فاصله دقیقاً یازده حرف ساده ست، بین دیدن و خود را به ندیدن زدن. البته اسپیسا رو حساب نکردما...!

10- فردا مثلاً امتحان پایان بخشی ترمیمیه؛ حوصله خوندن ندارم. دو هفته دیگه باس سمینار داخل بخشی رادیو ارائه بدم؛ حوصله ترجمه ندارم. پروپوزال خام دکتر از تابستون مونده رو دستم؛ حوصله سرچ و پاکنویس ندارم. پیاده کردن فایلای پاتو رو هی میندازم عقب؛ حوصله جزوه نوشتنم ندارم. و این همه درس نخونده داره تلنبار میشه رو هم؛ حوصله ی هیشکدومشونو ندارم...

11- به قول یارو، «مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید؟». حوصله حرف زدنم ندارم...

                                                 عزت زیاد


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 11852


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...