واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
یادداشت های یک دانشجوی د.ن.د.ا.ن.پ.ز.ش.ک.ی...
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387
یادداشت شصت و هفتم ( نکست وان )

1- نه میشد از دور هم جمع شدن عید قربان زد، نه از ترجمه ی تکستای رادیو. واسه همین تکستا رو با خودم می بردم هرجا میرفتم. یه صحنه عمقی رفته بودم تو متن و کلی تمرکز و درک مطلب و اینا؛ دختر دایی هفت ساله م اومده میگه داریم بازی میکنیم، کاغذاتو بده پول درست کنیم...!

2- سر کلاس زبان، یاشار نشسته بود بقل دستم؛ دستشو گذاشت روش گفت محمد، فکر میکنی این چیه؟! گفتم فکر کنم خیاره! سر تکون داد که یعنی درسته! دو دقه بعدش برگشته میگه غلطه، گردو بود...!

3- اوه، گفتم زبان! اوضاع سامری دادن از رقابت کوتاهی متن مجتبی و خانم ب. رسیده به جایی که یاشار، عنوان درس رو دوبار از روش میخونه و استاده هم میگه وری گود، وری گود، نکست وان...؟!

4- من شاسگولو بگو که واسه همین استاده، شب جمعه ها تا چار صبح میشستم، vocab در میاوردم! آخه آدم می مونه بی نمکی اینو باور کنه یا شوری خان دکتر ع. رو...!

5- اوه، خان دکتر ع!! همچنان در حال ترکوندنه! دو هفته تموم نشستم رو موضوع سمینارم، از همه ی کارام زدم تا یه چی درست و حسابی تحویلش بدم، که دادم. آخرش یه جای حرفاش اومده اشاره کنه به سمینارم، میگه «این همه خودشونو پاره کردن»...!

6- بعدش همین خان دکتر با همین ادبیات کلامی، به منی که گفتم قرار بوده یه ریع صحبت کنم، حالا شده ده دقیقه، نمیرسم، میگه تو که دانشجویی اینطوری حرف میزنی، استاد بشی چی میشی. منم انگاری از جونم سیر شدم؛ برگشتم گفتم تو که شدی چی شدی...؟!

7- قوت غالبم شده حرصی که از دست یکی دو تا استاد میخورم، و غصه ای که بابت جزوه های نخونده میخورم، و استرسی که بابت پاس شدن واحدام میزنم بقلش...

8- متنای موادو که گذاشت جلو، مجتبی برگشته میگه یادته ژنتیکو چپوندی به من؟ حالا سرت اومده، باس همشو ترجمه کنی. نمیدونم واسه حرف مجی بود، یا چه دلیل دیگه ای داشت که جتی یه خطشم من ترجمه نکردم...!

9- یه نکته ای کشف کردم که باز نوبل سال رو باس بدن من بابتش! اینکه سطح اوره ی بدن به یه حدی که برسه، حدی که بشه به یقین گفت جیش دارم، از اون به بعد همزمان با افزایش اون، سطح شخصیت آدم میاد پایین! نشون به این نشون که به درجات انتهایی که میرسه، آدم کرایه تاکسی رو یادش میره بده...!

10- رانندهه ولی از من بی شخصیت تر نشون داد. بوق، بوق، بوق! چیه خب؟ عروسی ننته مگه؟ یادم رفت؛ یه بار مثل آدم بگو دیگه؛ همه فهمیدن جیش دارم...!

11- تازه، یه ارتباط هم بین اوره با طبع شعری پیدا کردم که از همون حده که میره بالاتر، همزمان با هم، برعکس شخصیت، سیر افزایشی پیدا میکنن. کار مشترک من و رشیده، نیگا : اوره، اوره، آ، آ، آ، آ / دوست داره، آ، آ، آ، آ...!

12- به قول همون استاد زبان کذایی، «من یه نکته ای رو خدمت آقایون خانوما به فارسی بگم»! وقتی گفتم میخونم وبلاگتونو، یعنی به جان شیش تا بچه م میخونم. اینکه بهتون نمیگم که اومدم و زود به زود نمی بینین منو تو کامنت دونیتون، گیر از یه جا دیگه س. کی باور میکنه که من سرعت اینترنتم همش 16 کیلو بایته که تازه همینشم هر سی ثانیه یه بار دیسکانکت میشه و دوباره ده دقیقه طول میکشه تا کانکت شه؟! دیگه از جون بچه هام مایه گذاشتم، باور کنین. کوچیک همتونم هستم...

13- یلدا، یعنی یک لحظه دربدری اضافه تر، در بیراهه های این زندگی نکبتی. نوبل ادبیاتشم بگین بیارن...

14- فال حافظ یلدای امسالم این اومد :

بود آیا که در میکده ها بگشایند    ؛     گره از کار فروبسته ی ما بگشایند...

15- آخی! یاد حافظ به خیر! یه وقتی گفته بود :

بخت حافظ گر از اینگونه مدد خواهد کرد   ؛   زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود. یادته هادی...؟!

16- مال هادی هم که حرف نداشت :  گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس...

17- البته نیشه به این دیوانهای تحریف شده اعتماد کرد! میگم هادی، احتمالاً فعلنشو جا انداختن. اینطوری مثلاً: گلعذاری ز گلستان جهان فعلاً بس...!

18- یونتوس چار تا زده به میلان. تو اوج تاکتیک و تکنیک و اوج هیجان و زیبایی فوتبال، برگشته میگه محمد، اینا بازیشون تموم میشه لباساشونو میبرن خونه...؟!

19- نمیدونم چرا هی همش «برمیگردن» میگن، تو حرف زدنام...!

20- کاش می تونستیم بذاریم چیزهایی که با ادعاشون لنگ و پاچه ی خلق رو جر داده و میدهیم رو ملت خودشون پی ببرن...

21- «خود فوق العاده انگاری» و «خود فوق العاده پنداری» ، دو تا از مرض های مشترک وبلاگنویساست، با علائم بالینی و کلینیکی یکسان، و علائم هیستوپاتولوژیکی یکسان، و علائم بیوشیمیایی یکسان، و فقط با دو اسم مختلف! مثل Nasopalatine  Cystو Incisive canal cyst ! نوبل بارون میشم امشب...

22- یکی نیست بگه بدبخت، عوض این نوبل بازیا برو به درس و مشقت برس که فردا روز، روز جر رفتنته، دقیقاً از میدساجیکال وجودت...!

23- پائیز هم رفت.... یهو اسم درس و امتحان که اومد، استرسی که چند دقیقه فراموش کرده بودم دوباره ریخت تو تنم. یادم رفت چی میخواستم بگم. همینقدر که پائیز هم رفت و زمستون اومد رو داشته باشین فعلاً...

24- از بیست و یکم شروع میشه امتحانام. عمداً این پست رو عقب انداختم که بیفته تو دی ماه و آرشیو دی خالی نمونه، چون پست دیگری نخواهم نوشت در این ماه. دوازدهم، سیزدهم بهمن تموم میشه امتحانام. بیست و یک روز، چارده تا امتحان، پشت هم. فقط دو تا حالت خواهد داشت آینده ام؛ یا به هر کلکی که شده پاس میکنم واحدا رو و بعد از پونزده بهمن، ادامه میدم. و یا حالت دوم رخ میده و یه سال عقب می مونم و این پست، پست آخرم خواهد بود، در آن صورت. همه چی بنده به تلاش من، مرام اساتید، دعای شما و لطف خدا...

25- آنچه که امروز دغدغه ی بزرگی ست، فردا تنها یک خاطره ست. مشکل اما اینجاست که امروزمان، امروز است، نه فردا. در فردا ریستن هم هنری ست و هنرمندی میخواهد که ما نداریم و نیستیم...

26- گفتم حس کردم دوست داره پاشه بیاد بزنه تو سرم! گفت مام فکر کردیم تو دوست داری بری بزنی تو سرش! چه سمیناری شد، سمینار موادم! چه ترمی شد این ترم پنجم! به گه گفته زکی...

27- هرچند خیلی سخت بود برام قبول کردنش، ولی لذت خاصی داشت یادگاری گرفتن از عروس دوماد کلاس...

28- فصل امتحانات، فصل کشف خدا زیر میکروسکوپ زندگی! فصل خلوص نیت و صفای دل؛ فصل عبادت و راز ونیاز و بندگی! فصل نمازهای اول وقت، نمازهای شمرده شمرده، نمازهای طولانی تر از ایکی ثانیه؛ نمازهای با حضور قلب، نمازهای با چشم بسته، نمازهای با صدای بلند! فصل دعاهای پیش از خواب، فصل توبه و آه دل و اظهار ندامت، فصل قصد بازگشت، فصل عبودیت، فصل نذر، فصل نیاز. فصل امتحانات، فصل «آدم شدن» که نه، فصل «آدم نما» بودنِ فصلی ماست...!

29- روز عید غدیر به چارتا سید سپردم که سفت و سخت دعام کنن. خیلی بیرحمه خدا، اگه بگه نه...

30- دوستان، جداً فراموشم نکنین تو دعاهاتون. قبل از این هم درخواست دعای امتحانی داشتم تو این وبلاگ، که مستجاب شد. این بارم دست گدایی دراز میکنم طرفتون، رد نکنین. اگه یه نفرم باشه که با این تقاضا، یه دعایی واسم بکنه، من به تاثیرش ایمان دارم. اونایی که قبلاً کردن و نتیجه شو دیدیم، این دفه سفت و سخت تر برن تو کارش. نوکر همتونم هستم...

31- یه مصراعی هست تو غزل فال شب یلدام، که میگه: بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند...

32- باز من یه نکته ای رو باس خدمت آقایون خانما به فارسی بگم! نمره قبولیمون از این ترم شده 12. نیاین واسه من دست پایین بگیرین پیش خدا که یه دهی بده این بچه رد نشه! یازده و نیمم که بشم، افتادم...

33- «گرچه بود و نبودم یکیست، باز مباد» که آزارتان دهد گاه، جای خالی من...

                                        عزت زیاد


شنبه 16 آذر ماه سال 1387
یادداشت شصت و ششم ( انحراف معیار )

1- پکر تر از اونم که حال و حوصله ی نوشتن داشته باشم؛ ولی به این فکر میکنم که یه ماه و یه هفته ی دیگه که امتحانا شروع شه، سه هفته ای تعطیل خواهم کرد؛ گفتم الان که زنده ام رو، به قول شریعتی، به بیداری بگذرونم که چند هفته ای رو به اجبارم خواهند خوابوند...!

2- چقدم قول شریعتی بود...!

3- گفتم یه ماه و یه هفته؛ شایدم کمتر. دقیقاً چارده تا درس نخونده. حالا اخلاقش هیچی؛ گیریم زبانم پاس؛ تغذیه رو هم میذاریم کنار. می مونه یازده تا درس، آکبند، تر و تمیز و چی؟ تیز. آی تیزه پسر؛ آی جرت بدن محمد، جرت بدن همچین. قشنگ خون بچکه ها؛ اصلاً فواره بزنه. خدایا، توبه...

4- خدایا، میشه عقده گشایی کرد. می تونی بکنی، قبول. می تونی تلافی همه چی رو سرم دربیاری. ولی آخه انصافه؟ جون داداش انصافه؟ دیگه خودت وکیل باش، انصافه؟ ای خدا؛ میدونم، می تونی؛ ولی جدی جدی میکنی؟ جون داداش رحم کن؛ همینطوریشم بریده م؛ دیگه اره به دست، نوازشم نکن...

5- آخه این چه رسمیه که هر ترم من باید یه استادی واسه حرص خوردن داشته باشم؟ آخه این عنترک چرا نمی فهمه؟ آخه ق.ا.س.م.ی جان، الهی من دورت بگردم، آخه آدم از آدمیتش حیفش نمیاد پیش این گردن خم کنه...؟

6- دلم دبیر پناهتی میخواد! چقدر این بشر می فهمید. اسطوره ی درک بود خدا وکیلی؛ سمبل شعور. چقدر دلم یهویی خواستش. حیف که وقت ندارم. حیف که راستش گشادیم میاد. حیف که تنهایی نمی چسبه. سهیل، کی میای...؟

7- ساعت الان دقیقاً دو و دوازده دقیقه ی شبه. حسابی خوابم میاد. فردام هفت و ربع کلاس پریو دارم. کی میخوام تموم کنم پس؟ کی پستش کنم؟ کی میخوام بخوابم؟ کی میخوام آدم شم...؟

8- هادی همچنان اصرار داره که زن بگیری آدم میشی! یه وختایی فکر میکنم که این کور شده شاید! کی بود میگفت لال شوم، کور شوم، کر شوم   ؛ لیک محال است که من خر شوم...؟!

9- لیک محال است که من «خر تر» شوم...!

10- گفتم که؛ پکرم؛ دل و دماغ ندارم. دلم گرفته باز! دیگه بدجوری مزه ی گه گرفته پاییز امسال. هیچ دل خوش کنکی نموند توش. میذارم هرچقد که دلش میخواد چرند بگه مجتبی. اصلاً هرکس دیگه ای هم خواست، بگه. دیگه بزغاله هم می فهمه که سر خوش کنک فرق داره با دل خوش کنک...!

11- قرار بود پست تولد بنویسم مثلاً. گه خوردم خب! اصلاً چه معنی داره آدم واسه کاف سین تفت دادنش تولدم بگیره؟ خیلی هنر میکنم مثلاً؟! نه، خدا وکیلی فکر کردم چی؟ فکر کردم چه خبره؟ چرا نمی فهمم که هیچ گهی نیستم؟ نیگا کن؛ یه مگسم نیست دورم ویز ویز کنه...

12- شاید اگه وقتشو داشتم، حوصله شو داشتم، حس و حالش بود، مهمون نداشتیم، ترجمه ی رادیو نداشتم، کنفرانس بیو نداشتم، جزوه ی پاتو نداشتم، کوفت داشتم، زهر مار نداشتم، نظرم فرق میکرد؛ ولی الان تولدی نوشتن، همون قدی به نظرم مضحک میاد که اصرار بر نخوابیدن و تموم کردن این پست میاد. گفتم پکرم دیگه...

13- حالا هی باس تکرار کنم که پکرم؟ ننه من غریبم بازی درآرم؟ مظلوم نمایی کنم؟ خودشیرینی کنم؟ که یکی پیدا شه بگه آخی، بمیرم که پکری تو؟ که مثلاً دل یکی بسوزه، بگه چرا پکری؟ که بخواد ترحم کنه مثلاً؛ یا همدردی؟ دِ بی شعوری دیگه. خب به تـ.ـخـ.ـمـ.ـم که پکری؛ گه...

14- هاری الان خیر سرت؟ باس بترسم یعنی؟ حرفت چیه خب؟ اینقد داغونی مثلاً؟ اعصاب معصاب نداری ارواح عمت؟ از این سوالا که آدم دوس داره جر بده طرفشو. لال شو خب...

15- وسط چرت نوشتن دستشویی میرن؟ غلط کردن با تو...

16- آخ آخ؛ چقدر دلم اون دو تا شب بی شرف رو میخواد. بی خیال همه چی، بزنی تو رگ و بعدش قشنگ نشئه. هیچی نفهمی؛ که چقدر بدبختی، چقدر بیچاره ای، چقدر الاغی. می میرم واسه اون دو تا شب. می میرم واسه معنای نشئگی. واسه دست و دل لرزیدن قبلش که بزنی یا نزنی؛ واسه اون همه «همش همینت» که هیچ جا به کارت نیومد و نمیاد. واسه اون همه مشغولیت ذهنی بعدش که حال داد یا نه؟ چسبید یا نه؟ باس میزدی یا نه؟ بازم میزنی یا نه؟ آخ، یعنی بازم میزنی یا نه؟ کی گفته ضرر داره؟ گه خورده. گه خورده هر کی گفته با هفت جد و آباش. گه خوردن همشون. سرکه هم که باشه، باز نقده. بی شعوری دیگه؛ نمی فهمی که. آخ آخ، بزنی تو رگ؛ بعدش با همه ی «همش همونت» داد بزنی، یعنی قشنگ فریاد بزنی، هوار بزنی بگی من همونیم که بودم، تو ام فکر کنم همونی...!

17- میدونی؛ حد نداره بدبختی. چی میگن؟ کران بالا نداره. واسه همین میانگین هم نداره، مُد و میانه و کوفت و زهر مارم نداره. همش انحراف معیاره. آی ریدم توش، همش انحراف معیار...

18- از دو تا چیز به شدت متنفرم. اولیش چس کلاسه. حالم به هم میخوره. 540 درجه عوض میکنم نظرمو راجع به همه چی. هیچ پیش زمینه و پس زمینه و کوفت زمینه ای هم اثر نداره روش. گه میشم میرم. دومیش هم و غیره ست...!

19- تعداد آدمایی که حرف دلمو میزنن و زاویه ی دیدشون به مال من میخوره، به شدت رو به کاهشه. حتی مهم نیست که هادی فکر کنه آدمای کودن از اولش کودن به نظر میان! حتی مهم نیست این همه کاهش؛ هنوز موندن چند تایی، و یه عالمه ناشناخته که میشه دلخوش بود به شناخته نبودگیشون! و چندتایی که همینطوری تموم کردن و راه برگشت ندارن و پس هیچ وقت به صفر نمیرسه. عذر میخوام استاد، چی دارین تفت میدین...؟!

20- خواب عجیبی دیدم، باز...!

21- وای خدا، چقدر خسته ام؛ چقدر خوابم میاد؛ چقدر بی حوصله ام؛ چقدر گهه حالم؛ چقدر نازک نازک شده اعصابم؛ چقدر تنگ و کوچیک شده ظرفیتم؛ چقدر پکرم...

22- از همان روزی که دست حضرت قابیل، گشت آلوده به خون حضرت هابیل؛ بل از آن هم زودتر؛ از همان روزی که فکر حضرت قابیل، رفت تو نخ داش هابیل؛ شک ندارم که از آن هم پیش تر؛ از همان روزی که جسم حضرت قابیل، جان گرفت در زهدان مادرش، حوا؛ وای، از همان روزی که حوا سیب دید؛ آه! از همان دم که خدا در گِل دمید...!

                                                عزت زیاد


شنبه 9 آذر ماه سال 1387
یادداشت شصت و پنجم ( پمپ بنزین )

1- هشت آذر یازده سال پیش رو عشق است! داشتم خدا رو می دیدم از تلویزیون! هنوزم که یادم میاد نفسم میگیره! پسر بچه ی کلاس چارمی که با ترس و هول و اضطراب، فارغ از همه ی دردها، عین بز نشسته بود جلو تی وی و با قلب کنده شده از سینه و چشای دراومده از حدقه، که بزرگترین و شاید تنها خواسته ش از خدا صعود تیم ملی بود، تصویریه که از اون لحظات خودم دارم. و بعدش بغض بود و اشک و فریاد! بیشتر از اینکه از شوق باشه، از گیجی بود. نفهم تر از اون بودم که دلم خوش نباشه؛ ولی واقعاً یادمه که خدا رو دیدم...!

2- با رشید داشتیم می رفتیم؛ کلاسمونم داشت دیر میشد. یارو نشسته بود تو ماشینش، دیدیم بین اون همه جمعیت، از دور داره های و هوی مارو صدا میکنه. رفتیم نزدیکش؛ میگه یه هل بدین روشن شه! بی شرف، یه جوریم گفت انگار ما خاموشش کردیم! دویست متر هل دادیم؛ هی داریم می کوبیم رو صندوق که بابا، بزن اون استارت کوفتی رو، کـ.ـونمون جر رفت. یارو انگار نه انگار، تازه خوشش اومده؛ اینقد نزد تا سر یه خیابون فرعی یه ماشین اومد جلوشو مجبور شد ترمز کنه. کله شو آورده بیرون، میگه حالا عقبی...!

3- طی دو روز متوالی، دو بار به صورت مرگباری تهدید شدم. استاد ترمیمی بهم گفت اگه بخوای اینجوری پیش بری، سوال امتحانم به قدری سخت خواهد بود که مطمئن باش هر کس الان نخونده، مجبور میشه دوباره بگذرونه این واحدو. و استاد رادیو هم صاف صاف نیگام میکنه میگه واحدت داره حذف میشه...

4- تازه، این دومیه برگشته گفته تو از دستم کتک نخوردی، شانس آوردی...!

5- اوه، یه چی دیگه! همین استاده می گفت کوئیزی که اون دفعه گرفته بودمو دیروز تصحیح میکردم، اسمت یادمه؛ شدی صفر؛ حواست باشه. منو میگی، هاج و واج دارم نیگاش میکنم و موندم تو عمق گندی که زدم. بابا، من اگه اسممو نوشته باشم، 25/0 می گیرم...

6- حالا اگه از این واحد الکیا بود به جهنم؛ بدبختیم اینه که پیش نیازه و اگه پاس نشه، رسماً باید جمع کنم برم گاو و گوسفند بچرونم. فعلاً که گاوم زائیده؛ ناکس، بدفرمم زائیده...

7- دیگه دارم هر دری که می بینم رو میزنم، بلکه یکیش در خونه ی خراب شده ی بخت من باشه و یه مددی برسه واسه التیام زخم رادیوم. پیشنهاد سر و سامون دادن به فایل پاور پوینتشو بعد از کلی ناز و ادا رد کرد. فقط یه راه مونده برام، اونم سمینار. موضومم خانوم ن. گفته بگیر «مکانیسم اثر رادیاسیون بر دجنراسیون جوانه های چشایی»؛ کسی چیزی سراغ داره اگه، نوکرشم هستم...

8- تو همین هاگیر و واگیر و این در و اون در زدن، اشتباهاً در خونه ی پاتو اینا هم زده شد! استاداشم انگاری از خدا خواسته؛ کم گرفتاری داشتیم خودمون، حالا از شنبه باس بشینیم واسشون گزارش شرح حال مریضا رو خلاصه کنیم...

9- تا همینجاش کلی نوبت زایمان دارم! کنفرانس بیوم که افتاده هفته ی بعد؛ تحقیق و کنفرانس تجهیزات که هیچ کاریش نکردم هنوز و برنامه ای هم ندارم براش و گفته هر کی نده، امتحان نمیده! خلاصه سازی و تهیه ی پاور پوینت واسه اخلاق که اصلاً نمیدونم چیکارش باس بکنم! یه دونه هم سمپل ممپل واسه آمار که تو همین هفته ها میده بهمون و منم ماشالله همه ی وقتم آزاده واسه همین یکی! از حال و احوال مجله دنت هم که هیچی نگم بهترتره...!

10- میگم چقدر بدبختی دارم واقعاً. تا حالا یه جا با هم جمعشون نکرده بودم؛ خودمم نمیدونستم این همه میشه...!!

11- قبلنا عجز و لابه م موقع امتحانا شروع میشد؛ دیگه زود زودش از فرجه بود. ولی این ترم چی؟ همین الانش آه و فغانم گوش فلک رو گـ..ـا ئـ..ـیده؛ دیگه به امتحاناش برسم چی بشه...!

12- به خاطر یه s جمع ناقابل و یه capital letter اضافی و یه خورده دانشمند بازی الکی، شونصد تا پله رو بالا پایین کردیم، شصتاد هزار متر پیاده روی کردیم، پیش دو تا استاد ضایع شدیم، جلو دو تا دیگه شرمنده شدیم و از درگاه استاد اصلیه هم رسماً رانده شدیم و آخرش کاشف به عمل اومد که سرکاری بود...

13- حالا من یه تفتی دادم، خودم بیخیالش شدم؛ تو دیگه آخه چرا جدی گرفتیش خان دکتر...؟!

14- رشید sms داده که پمپ بنزین کمربندی، دو تا نظافتچی میخواد، دیپلمه. پایه ای...؟!

15- جدیداً اسم که میخوام انتخاب کنم واسه پستم، احساس میکنم تکراریه و قبلاً رو یه پست دیگه گذاشتم. حال میکنم کل واژگان رو تو شصت، هفتاد تا کلمه تموم کردم؛ میگم این ادبیاتمون پدر نمیخواد...؟!

16- خوشم میاد سرم که شلوغ میشه، میفتم رو دور زر زر. دارم چی میگم الان...؟!

17- برای دوازده آذر برنامه ی ویژه ای دارم؛ ولی وقتمم خیلی تنگه. شاید با تاخیر نوشتم؛ شایدم اصلاً ننوشتم. بالاخره ویژه میشه دیگه...!

                                       عزت زیاد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 5126


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...