یادداشت هفتاد و دوم ( عرصه )

1- قبلنا شبا که ما می خوابیدیم، آقا پلیسه بیدار بود. الانا ولی شما و آقا پلیسه که می خوابین، من همچنان بیدارم! و روزها گیج میزنم مثل شب کارها. نیگا...

2- با پیدا شدن جسد خشک شده ی ماهیه که نشون میداد از آب بیرون پریده و افتاده زیر پله و همونجا مرده، مامان تبرئه شد...!

3- اصولاً خوب نیست که دهن آدم باز شه، ولی یه وقتایی هست که کاریش نمیشه کرد. یه عده کـ.ـون نشور جمع میشن دور هم که راست کردیم، میگین چه کنیم؟! نخوداشونو میذارن رو هم و به این نتیجه میرسن که باس بکنیمش تو. بعد می بینن که نه، نباس تابلو شه که راست کردیم. باز جمع میشن نخوداشونو رو میکنن، میگن عوض جا خلوت و قایم شدن و دردسراش، تو شلوغی بذاریم که اصلاً به چش نیاد؛ چی میگین؟! همه دست میزنن و هورا میکشن که آره، موافقیم! کاف سین مغزم قدیمیاش...!

4- ...برگشت گفت آدم شناس نیستی. دارم فکر میکنم که راست گفته شاید...

5- اینو چند وقت پیش نوشته بودم که فرصت نشد پُستش کنم اون موقع:

سفارش شدم که ملاحظه کاری کنم فعلاً ؛ دیدم حرف حسابه. ولی لازم ببینم باکی از طوفان و طغیان و گرد و خاک ندارم؛ گفته باشم...

و حالا :

گرد و خاک که هیچی؛ گلاب به روتون، همچین ریـ.ـدم که خودمم موندم تو غلظتش! فقط زاویه ش تغییر کرد یهو...!

6- گفت «زندگی عرصه ی تجربه ست». و من موضوع جدیدی رو تجربه کردم؛ لمسش کردم؛ حسش کردم؛ و بهش پی بردم. و اون اینکه ریدن همیشه حس آرامش نمیده به آدم؛ گاهی پیش میاد که عذاب وجدان میگیری بعدش؛ حتی اگه راست روده ت رو به انفجار بود...

7- بی تقصیر نبودم آقای دکتر؛ بی تقصیر نبودم خانم دکتر. ولی بی تقصیر هم نبودی آقای دکتر؛ بی تقصیر هم نبودی خانم دکتر. بی خیال ولی حالا؛ تقصیراتمون به هم در. گفتم که؛ بی هیچ توضیحی، فقط معذرت میخوام...

8- شده یه خواب وحشتناکی ببینین، که مثلاً یکیو ببینین که تیکه تیکه کردینش، خوردینش، جویدینش، قورتش دادین، رفت تو معده تون، شیره ی پانکراستون ریخت روش! آنزیمای روده باریکتون مولکول مولکولش کردن. بعد نظرتون برگشت. با همون وضع بالا آوردینش و ریختین جلوتون. بعد می بینین که مولکول مولکولاش دارن همینجوری زل میزنن، نیگات میکنن. هیچی نمی تونین بگین. هیچی هم نمیگه لامصب. نگاش سوراخت میکنه. قلبت تیر میکشه. دلت می سوزه. فحش میدی به خودت. لعنت میکنی خودتو. دوست داری بمیری. بعد به خودت میگی دیگه بسته، حالا وقت بیدار شدنه. ولی هرچی زور میزنی نمی تونی؛ هرچی زور میزنی نمی تونی بیدار شی. یکی از پشت سر آروم میزنه پشتت. وحشت زده برمیگردی. میگه پاشو بچه، خواب نیستی. وای؛ اصلاً خواب نبودی. شده خواب نباشی و اینارو ببینی با چشات، واقعی واقعیشو؟ جاست تـف...

9- جبران میکنم. شک ندارم...

10- هفته های افتضاحی بود که گذشت. پر از گند زدن ها به هیکل خودم و دیگرون. پر از گند خوردن ها به هیکلم از دیگرون. پر از گند زدن ها به کوئیزای پروتز. پر از گند خوردن ها به سمینارهای داخلی و مواد. پر از شکست ها تو کارای دنت. پر از خستگی ها از کارای پاتو. پر از تلمبار شدن درس های همچنان تا جاویدان که نه، تا آخر خرداد در راه. پر از اخمای کوفتیمون. پر از حرفای نگفته. پر از حرفای زیادی گفته. پر از بن بست های لاینحل تو پیش پا افتاده ترین مسائل. و پر از نامردی ها و نامردمی ها...

11- زیاد متناقض بود حس هام این اواخر. نه بی هیچ دلیل خاصی؛ که اتفاقاً اونقدر با دلیل ها ی زیاد و خاص و متنوع و محتلف و چرت و چرند و گهی بود که پر شدم آخرش. رسید به اینجام. زد به سرم. تف کردم بیرون. خلاص...

12- چقدر دلم یه آخر هفته ی ناز میخواد. آخر هفته ای که با یه سرخوشی کوچولو تو آخرین روز هفته شروع شه و پیامداش باهام باشه تا اولین روز هفته ی بعد. قول میدم سخت نگیرم. خیلی لازممه به خدا. شاید همین هفته...

13- برنامه ی خاصی ندارم فعلاً برای کارا و درسام. قاطی هم پیش میرن. نه ؛ قاطی هم پیش نمیرن. چمیدونم، بمونه حالا. وقت وسیعه ارواح کی بگم...

14- میدونی بدیش چیه؟ اینه که هرچقدم دقیق بدونی که دقیقاً چرا درس نخوندی؟ چرا وقتشو نداشتی؟ چیکار میکردی که وقتتو میگرفت؟ چقدر مهم بود کاری که عوض درس خوندن میکردی؟ هرچقدم دقیق بدونی جواب این سوالا رو، هیچ دردی ازت دوا نمیشه شب امتحان. تنبون نمیشه واسه فاطی به قول علی امین! خیلی بده جون داداش...

15- دکتر عـ.ـابـ.ـدی نقل میکرد از کاشف هلیکو باکتر پیلوری که: بزرگترین مانع دانش، هذیان دانایی است. خانم دکتر، تو که یادداشت میکردی اینو، همه مون بهت خندیدیم! چرا پس کسی نیست که به ما بخنده؟ چرا خود تو بلند بلند نمیخندی به ریشمون؟! چرا خب...؟

16- پروژه ی کاهش وزن ادامه داره همچنان. خوبم پیش رفتم. جدی دنبال میکنم فعلاً. شنبه ها و دوشنبه ها، نه و نیم تا یازده شب، سالن دانشگاه در خدمت شمام هستیم...!

17- پروژه ی مجله ی الکترونیکی کلاس در حد یه طرح موند. و نه وقتش میشه، نه موقعیتش؛ نه حسش هست، و نه حوصله ش؛ نه کمکی میدن، و نه انگیزه ای. و انرژی منفی این همه نه نه ها، کافیه واسه در حد همون «طرح» موندنش...

18- علی دایی کله پا می شود. قلعه نویی تبانی میکند. قطبی رشوه می دهد. مایلی کهن از یک جاییشان در می آید. مایلی کهن فحش می دهد. قلعه نویی جواب فحش می دهد. وینگادا آبکش می شود. یاوری کله پا می شود. قلعه نویی می سوزد. مایلی کهن استعفا می دهد. مدیر روستا کله پا می شود. وینگادا فحش می خورد. کریمی حرف مفت می زند. کاظمی زر زر میکند. جلالی فحش می دهد. علی دایی محو می شود. قلعه نویی وا می رود. قطبی از یک جاییشان در می آید. قشنگی فوتبال به همیناست...!

19- مرده شورش را ببرند با این قشنگی های نازش. با آن سیاست گذاران نازش. با آن حامیان نازش. با آن ناز و نازترهایش. و با آن نازکشانش...

20- ولی احساس قرابت عجیبی میکنم با این مردک، مایلی کهن! میشینه جلوی دوربین؛ هفت جد علی دایی رو میاره جلو چشش. دلش نمیاد ولی، مثل من. عذاب وجدان میگیره، مثل من! عذاب وجدان از گفتن حقایق درد بدیه. میشینه جلو همون دوربین؛ عذر خواهی میکنه از علی دایی! «زندگیش عرصه ی تجربه است»، مثل من! یه بار دیگه هوس میکنه تجربه کنه، مثل من! میشینه، کاغذ و قلم به دست. هفت جد قلعه نویی رو میاره جلو چشمش، کوتاه هم نمیاد. می شناسمت ولی؛ می شناسم خودم رو. کوتاه خواهی آمد، مثل من! میشینی یه وقتی، کاغذ و قلم به دست. می نویسی به قلعه نویی که من معذرت میخوام. شک ندارم که می نویسی، حتی اگر بی هیچ توضیحی، مثل من! می شناسم ما دو تا رو! اونقدرها هم بد نیستیم. ببین حالا...

21- زندگی «عرصه» ی یکتا ی هنرمندی ماست؛

            هر کسی نغمه ی خود خواند و از «عرصه» رود؛

                    «عرصه» پیوسته به جاست؛

                           خرم آن نغمه که مردم بسپارند به «باد»...

                                               عزت زیاد